سخنان عاشق
۱ چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
۲ چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟
۳ چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟
۴ چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
۵ چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
۶ چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟
۷ چرا تو شهروند و هایپراستار و چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
۸ چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
۹ چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
۱۰ چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟
۱۱ چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟
۱۲ چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟
۱۳ چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
۱۴ چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
۱۵ چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟
۱۶ چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟
۱۷ چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟
۱۸ چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟
۱۹ چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
۲۰ چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟
۲۱ چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟
۲۲ چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟
۲۳ چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟
۲۴ چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟
۲۵ چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟
۲۶ چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟
۲۷ چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟
۲۹ چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟
۳۰ چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟
۳۱ چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه
۳۲ چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟
۳۳ چرا سه تار سه تا تار نداره؟
۳۴ چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟
۳۵ چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟
۳۶ چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟
۳۷ چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟
۳۸ چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)
۳۹ چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟
۴۰ چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟
۴۱ چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟
۴۲ چرا زنها ۲۵۶ رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت ۱۰-۱۲ رنگ بیشتر وجود نداره؟
۴۳ چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟
۴۴ چرا داماد باید برقصه ؟
۴۵ چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟
۴۶ چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟
۴۷ چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟
۴۸ چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟
۴۹ چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟
۵۰ چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟
۵۱ چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟
۵۲ چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟
۵۳ چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟
۵۴ چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟
۵۵ چرا آدمها وقتی عکس میگیرن روپنجه بلند می شن؟
۵۶ چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟
۵۷ چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟
۵۸ چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟
۵۹ چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟
۶۰ چرا مردها مناسبتها رو فراموش میکنن؟
۶۱ چرا زنها سالوادور و فارسی ۱ رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟
۶۲ چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره ۳۲ بلافاصله پریدم شماره ۳۵؟
۶۳ چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره ۳۲ تا ۳۵ رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا ؟!
محبت نجات بخش نیست ، معرفت نجات بخش است.ما موظف به شناخت علی در زمان خودمان هستیم نه محبت به امام.
هر کسی که علی را بشناسد،محبت واقعی را می فهمد و می شناسد نه محبت تلقینی که ثمری ندارد. دکتر علی شریعتی
علی مظهر پیروزی در شکست است.ما همیشه پیروزی را در پیروزی می شناسیم ولی علی درس بزرگی به ما داد و آن درس پیروزی در شکست است. دکتر علی شریعتی
در جملاتی که علی در تمام عمرش گفت ، این جمله از همه رساتر و عمیقتر ،زیباتر ، اثربخش و آموزنده تر بود.
کدام عبارت؟کدام جمله؟
آن ۲۵ سال سکوت علی است. دکتر علی شریعتی
مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟
باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟
او با علی آشناتر است. دکتر علی شریعتی
درد علي دو گونه است: دردي كه از ضربه ي ابن ملجم در فرق سرش احساس مي كند و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه شب هاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده...و به ناله درآورده است.ما تنها بر دردي مي گرييم كه از ابن ملجم در فرقش احساس مي كند.
اما اين درد علي نيست
دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله آورده است ،تنهايي است كه ما آن را نمي شناسيم .بايد اين درد را بشناسيم نه آن درد را ، كه علي درد شمشير را احساس نمي كند.
و ....ما
درد علي را احساس نمي كنيم. دکتر علی شریعتی
من معتقدم،اسلام کمتر مدیون شمشیر علی و جهاد اوست و بیشتر مدیون سکوت و تحمل اوست! دکتر علی شریعتی
ما يك ملت «دوستدار علي» هستيم، اما نه «شيعه علي »!
چراكه شيعه علي ، علي وار بودن، علي وار انديشيدن، علي وار احساس كردن در برابر جامعه، علي وار مسؤوليت احساس كردن و انجام دادن و در برابر خدا و خلق، علي وار زيستن، علي وار پرستيدن و علي وار خدمت كردن است. دکتر علی شریعتی
«شيعه علي بودن» از «چون علي عمل كردن» شروع ميشود. دکتر علی شریعتی
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند و زنده نگه داشت. دکتر علی شریعتی
علي سه شعار گذاشت ، سه شعاري که همه هستي خودش و خاندانش قرباني اين سه شعار شدند : « مکتب » ، «وحدت» و «عدالت» . دکتر علی شریعتی
وقتی زور ، جامه تقوی می پوشد ، بزرگترین فاجعه در تاریخ پدید می آید !
فاجعه ای که قربانی خاموش و بی دفاعش علی است و فاطمه و بعدها دیدیم که فرزندانشان یکایک و اخلافشان همه ! دکتر علی شریعتی
از هنگامي كه به جاي شيعه علي بودن و از هنگامي كه بهجاي شيعه حسين بودن و شيعه زينب بودن، يعني «پيرو شهيدان بودن»، «زنان و مردان ما» عزادار شهيدان شدهاند و بس، در عزاي هميشگي ماندهايم! دکتر علی شریعتی
ارسال شده توسط مدیر در تاریخ 20. آبان 1389 - 5:14
روح پس از آن كه به وسیله فرشته مرگ قبض شد، در جهان دیگری به نام برزخ قرار میگیرد و ارتباط او با دنیا قطع میگردد؛ البته رابطه روح با افرادی كه در دنیا هستند، امری محال و غیرممكن نیست، امّا چنین نیست كه روح هر فردی بتواند با هر كسی كه بخواهد رابطه برقرار كند، چنان كه انسانهای زنده هم نمیتوانند با ارواح مردگان تماس بگیرند.
آن چه مسلّم است این كه ارتباط باارواح در عالم بیداری و خواب، برای برخی اتفاق افتاده كه به دو مورد اشاره میشود:
الف ـ پیامبر اكرم به سلمان فارسی فرمود: هنگامی كه مرگت نزدیك شود، مردهای با تو سخن میگوید در مرضی كه سلمان(رض) در آن از دنیا رفت، دستور داد او را به قبرستان ببرند؛ با صدای بلند بر مردگان سلام كرد و گفت: من سلمان فارسی هستم، دوست دارم یكی از شما با من سخن بگوید؛ روح مردهای پاسخ او را داده گفت: هر چه میخواهی بپرس، سلمان پرسید:
آیا اهل بهشتی یا دوزخ، گفت: بهشتی هستم، هم چنین او درباره چگونگی مرگش و اوضاع و احوال پس از مرگ، پرسشهایی نمود و پاسخ شنید، سپس فرمود او را به منزل بردند، شهادتین بر زبان جاری كردو جان به جان آفرین تسلیم نمود.[1]
ب ـ در یكی از شهرهای ایران مرد مؤمن و پرهیزكاری از دنیا میرود، مدّتی پس ازمرگ به خواب پسرش میآید و میگوید: پانصد تومان به فلان فرد بدهی دارم، قرض مرا پرداخت كنید تا مشكل من برطرف گردد، پسر به این گفته اعتنا نمیكند، پس از مدّتی دوباره پدرش را در خواب میبیند و پدر همان تقاضا را تكرار میكند. پسر میگوید: شما نشانهای بدهید كه یقین كنم بدهكارید، میگوید: به یاد داری روزی انگشتر من گم شد، هر چه جست و جو كردیم پیدا نشد؛ همان روز بر اثر باران فراوان، دیوار اطاقك روی چاه منزل خراب شده بود و دو نفری آن را تعمیر كردیم، انگشتر در لابهلای گِلها در فلان گوشة دیوار است، پسر تا از خواب بیدار شد، آن محل را با تیشهای تراشید و انگشتر را یافت، سپس پانصد تومان را به طلبكار پرداخت نمود.[2]
بنابراین، رابطة روح مرده یا افراد دیگر، در مواردی امكانپذیر است، لكن چنین نیست كه در هر شرایطی این امر تحقق پیدا كند؛ البته از روایات استفاده میشود كه روح مرده در بعضی اوقات، به ویژه در شب و روزهایی كه انتظار مردگان برای احسان و نیكی به آنها بیشتر است، مانند شبهای جمعه و قدر، به خانوادة خود سركشی كرده التماس میكند كه به یاد من باشید و به من كمك كنید؛ با سیر كردن گرسنهای و یا پوشاندن برهنهای، مرا یاری كنید، لیكن چنین نیست كه بستگان وی ندای او رابشنوند، و این هشداری است كه باید به یاد مردگان بود و با انجام كارهای نیك به نیّت آنها، كمی از مشكلات آنها در جهان برزخ را كاهش داد.
در مورد دیدار روح مرده از بستگان خود، روایات فراوان رسیده كه دو نمونه از آنها در این جا بیان میشود: 1. اسحاق بن عمّار میگوید: از موسی بن جعفر(ع)پرسیدم: آیا روح مؤمن كه مرده، به زیارت خانواده خود میآید، فرمود: آری، عرض كردم: در چه مدت و زمان، فرمود: به مقدار رتبه و فضیلتی كه مؤمن دارد، بعضی از آنها هر روز به كسان خود سر میزنند، بعضی دو روز یك بار، برخی در سه روز یك مرتبه و كمترین فرد مؤمن از نظر منزلت، در هر جمعه به بستگان و خانواده خود سركشی میكند، اسحاق میپرسد در چه ساعتی؟ حضرت فرمود: هنگام زوال خورشید، روح مؤمن وقتی میبیند بستگان او در طاعت وبندگی خدا مشغول هستند، مسرور و شادمان میشود.[3] در روایت دیگر امام صادق(ع) میفرماید: هیچ فرد مؤمن و كافری نیست، مگر این كه هنگام زوال شمس، به خانه خود میآید، هنگامی كه خانواده و بستگان خود را مشغول به عمل صالح میبیند، مسرور میشود و حمد و ثنای الهی به جای میآورد، ولی كافر اگر خانواده خود را مشغول به كار خیر ببیند، باعث حسرت و حُزن او میشود، زیرا خود او به واسطه ترك اعمال خیر، گرفتار عذاب شده.[4]
[1]. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 22، ص 374، نشر مؤسسه وفأ، بیروت.
[2]. معاد، مرحوم فلسفی، ج 1، ص 323، نشر معارف اسلامی.
[3]. بحارالانوار، علامه مجلسی، ج 6، ص 257، نشر موسسة وفأ، بیروت.
[4]. همان.
تاثير موسيقي بر روان انسان
تحقيقات نشان داده که موسيقي هاي آرام (مانند موسيقي کلاسيک با تمپوي پايين ) ، آرام بخش هستند ، احساسي که از 30 دقيقه گوش دادن به چنين موسيقي بوجود مي آيد معادل آرامشي است که از خوردن يک قرص واليوم حاصل مي شد . از آنجا که در اين نوع موسيقي ، شعري وجود ندارد ، ملودي ، تن ، آهنگ و ريتم است که تاثير گذار است و هر دو نيمکره مغز را درگير جريان خود مي کند .
بر طبق تحقيقات مشابه ، موسيقي ممکن است تاثير منفي نيز داشته باشد بر حسب اينکه موسيقي را خوب يا بد گوش بدهيم ، مي تواند تاثير مثبت و يا مانند زهر در بدن عمل کند . مطالعاتي که در زمينه تاثير موسيقي بر رشد گياهان انجام شده ، نشان داده که براي مثال ، موسيقي راک ، رشد گياه را متوقف مي کند و بر عکس ، موسيقي کلاسيک ، باعث تسريع رشد گياه مي شود . به عنوان مثال در کشور هلند براي پرورش گل در زمان هاي خاصي از شب براي افزايش رشد گياهانشان از موسيقي آرام استفاده مي کنند .
حواس وسيله ارتباط آدمي با عالم خارج است . اصوات موسيقي از طريق گوش به مغز مي رسد و حواس و عواطف را تحريک مي کند و با ايجاد انرژي موجب انگيزه و فعاليت مي شوند . نغمه هاي موسيقي بر حسب ترکيب فواصل و ريتم داراي ارتعاشات خاصي هستند که با تحريکات ارتعاشات سلول هاي عصبي ، احساس و انگيزه اي را تقويت و يا منتقل مي سازد .
ريتم و ملودي دو رکن اساسي موسيقي مي باشند .
ريتم در موسيقي به صورت ضرب آهنگ هاي منظمي احساس مي شود .
با موسيقي مي توان ريتم هاي متنوعي را بوجود آورد و انرژي هاي مختلفي را در شنونده تحريک کرد .
کار اصلي ريتم ، تحريک و تهيج احساسات است که انرژي رواني را توليد مي کند و انرژي اين تحريک با کمک ملودي به جريان مي افتد .
ملودي در ايجاد نوع احساس و ريتم در شدت و سرعت و يا سستي و رخوت آن نقش موثري دارد . ريتم ملودي از هم جدا نيستند . ريتم ضربان قلب و نظم هر آهنگ و ملودي محتوا و خود آهنگ است که از ترکيب اصوات بوجود مي آيد .
طبقه بندي تم هاي موسيقي :
1 ـ تم هاي شيدايي :
واژه شيدا در روانشناسي معرف سرخوشي و شور و نشاط بيش از حد است . سر خوشي ، هيجان بخشي احساس مدهوشي از خصوصيات تم ها شيدايي است. جنبه مدهوشي و جذبه آن آرام بخش افراد بي قرار و شيداست . از تم هاي شيدايي مي توان براي تحريک خلق هاي خموده استفاده کرد .
2 ـ تم هاي حزين :
لحن تم هاي حزين غم انگيز است و شکوه و شکايت دارد و در شنونده احساس ناکامي را تداعي مي کند . اين تم ها بر انتقال دهنده هاي عصبي افراد مستعد تاثير مي کند و باعث کاهش ترشح واسطه هاي شيميايي در مغز شده که در نتيجه انباشته شدن اين عناصر حياتي ، حزن و اندوه احساس مي گردد.
3 ـ تم هاي هيجاني :
هيجان ، واکنش انفعالي ، شديد و فوري است که غالبا با تظاهرات بارز اعصاب خودکار و واکنشهاي فيزيولوژيک توام است و ميل به جنبش و حرکت را به وجود مي آورد . از تم هاي هيجاني مي توان با ايجاد انرژي رواني ، رغبت و انگيزه در کاهش حالات افسردگي و غمگيني بهره جست .
4 ـ تم هاي شاد و فرحبخش :
تم هايي هستند که شادماني و نشاط را توام با آرامش و متانت منتقل مي سازند . اين تم ها باعث انبساط خاطر و سرزندگي مي شوند . تم هاي فرحبخش احساس سرزندگي و شادماني را براي کار و فعاليت افزايش مي دهند . براي تقويت روحيه افراد يک اجتماع و سرزندگي و نشاط آنها مخصوصا کودکان و نوجوانان تم هاي شاد و فرحبخش بسيار مفيد و سازنده هستند .
5 ـ تم هاي آرامبخش :
تم هاي مطبوعي هستند که نه تحريک کننده ، نه غم انگيز ، نه هيجاني و نه وجد آورند . متن ملايم و يکنواخت ارتعاشات آنها احساس آرامش را منتقل مي کند . تم هاي آرامبخش به خاطر ريتم ملايم در فواصل وسيع و ارتعاشات موافق آن با استعداد مغز باعث احساس ملايمت و آرامش مي شود .
تاريخچه پيدايش موسيقي درماني
تاريخچه استفاده از موسيقي به عنوان روشي براي درمان به زمان ارسطو و افلاطون باز مي گردد. از آن زمان به بعد رگه هايي از استفاده از اصوات و آهنگها براي درمان بيماريهاي مختلف بکار رفته است . اما در قرن بيستم فکر رسمي استفاده از موسيقي براي درمان مصدومين جنگ جهاني اول آغاز شد و هر چند استفاده از اين روش درماني با مشکلاتي همراه بود که با قدم هايي که برداشته شد ، بتدريج اين شاخه درماني تکامل يافت و انجمن هاي متعددي تشکيل گرديد . به طوري که در سال 1944 اولين برنامه آموزش موسيقي درماني در جهان در دانشگاه ميشيگان آغاز شد .
روشهاي موسيقي درماني
در موسيقي درماني دو روش اساسي وجود دارد : روش فعال و روش غير فعال ، روش غيرفعال شامل شنيدن موسيقي است که بيمار با گوش دادن و شنيدن موسيقي که در حال نواخته شدن است ، مورد درمان قرار مي گيرد . در اين روش بيشترين تاثير عملکرد در جهت برانگيختن و تاثير واکنشهاي عاطفي و ذهني است . در حالي که در روش موسيقي درماني فعال که نواختن ، خواندن و حرکات موزون اساس کار است . واکنشهاي مختلف عاطفي ، ذهني ، جسمي و حرکتي تحريک و برانگيخته مي شوند .
برنامه ها و روشهاي موسيقي درماني متنوع و متناسب با نياز افراد تنظيم و تدارک ديده مي شود . محورهاي اصلي برنامه هاي موسيقي درماني شامل شنيدن موسيقي متناسب و آرام بخش و نواختن موسيقي در گروه هاي منظم و يا انفرادي خواندن آوازها ، ترانه هاي فردي و يا گروهي مي باشد .
موسيقي درمانگر ، کيست ؟
انجام و ارائه روش درماني توسط هر فردي جايز نيست موسيقي درمانگرها افرادي متخصص هستند که در زمينه هاي مختلف موسيقي و شاخه هاي درماني ، آموزش ديده اند . بلکه آنهايي صلاحيت دارند که با اساس بيماري ها ، درمان هاي مختلف آنها ، روانشناسي موسيقي ، ... آشنا هستند و شايستگي فردي و تخصصي لازم را در اين زمينه دارا هستند .
چه نوع بيماري هايي با موسيقي درماني درمان مي شوند ؟
بطور کلي عمدتاً بيماري هايي که به نحوي با مسائل رواني فرد در ارتباط هستند يا حالات رواني مي تواند نقش موثري در بهبود آنها داشته باشند ، در پاسخ مثبت به موسيقي درماني شناخته شده هستند . همچنين بيماري هاي جسمي که منشأ رواني دارند با اين روش بهبود پيدا مي کنند امروزه در خيلي از امکانات روان درماني موسيقي درماني به عنوان بخشي از آنها مورد استفاده قرار مي گيرد .
در بيماري هاي زير موسيقي درماني مي تواند به خوبي مکمل يا حتي جايگزين درمان سنتي باشد : جنون جواني (اسکيزوفرني) ـ اختلالات خلقي (مثل افسردگي و شيدايي) ـ اختلالات شخصيت ـ اختلالات اضطرابي ـ اختلالات جسمي ـ مغز ـ سوء استفاده از مواد (اعتياد) اختلالات خوردن و اختلالات روحي دوران کودکي .
توصيه اول و آخر : مطالعه اين صفحه يک
کمي صحنه داره
و براي کودکان زير 62 سال و بانوان توصيه نميشود
از اونجائي که همه ايراني ها با هر قوميت و قبيله اي واسه ما محترم هستند ما تا اونجائي که شــده بجای استفاده از قوميت ها از کلمه خشايار ( مستوفي ) يا بهروز خالي بند استفاده مي کنيم اگه هم نشده خلاص خيلي شرمنده اخلاق ورزشکاريتونيم ......... خشايار و بهروز را که يادتون هست تو زير آسمان شهر ،، البته اگه خواستين ميتونين از آقا غلام يا مهران مديری هم استفاده کنين اينــــــــــــه
ضمنا اگه جک ها يا به روایتی جوک ها بيمزه است به خوشمزگي خودتون درستش کنيد
دختره داشته بافتنی میبافته میبینن هر دفعه ای یک بوئی هم میاد ، میپرسن پس این بو چیه ، میگه مامانم گفته یکی زیر میبافی یکی رو یکی ول میکنی
---------------------------------------------------------------
ملا یه نفر رو تو خیابون دید و پرسید: شما علی پسر ممدآقا پاسبان نیستی که توی کرج سر کوچه چراغی مأمور بود؟ پسر گفت: چرا!؟ ملا گفت: ببخشید! پس حتما عوضی گرفتم
---------------------------------------------------------------
به یکی میگن یه موجود نام ببر ، میگه يخ ... ، میگن آخه یخ که موجود محسوب نمیشه ، میگه چرا من خودم صد بار دیدم نوشتند یخ موجود است
---------------------------------------------------------------
نکته زمخت و نه چندان ظريف : هیچ وقت به رسانه ها کاملا اعتماد نکنید ، میدونید چرا ؟ چون اگر تبلیغات ماهواره را ملاک قرار بدهیم، مردم ایران کچلهای چاقی هستند که ناتوانی جنسی دارند و میخواهند یک هفتهای ویزای کانادا بگیرند و اگر تلویزیون داخلی را ببینید خلاصه خبرهای صدا و سیما این است : باور کنید اوضاع در همه جای دنیا از ایران بدتر است
---------------------------------------------------------------
شوتيه عينكش را دور دستش می چرخونه بعد میزنه چشمش، سرش گیج میره میخوره زمین هوا ميره ، نمیدونی تا کجا ميره
---------------------------------------------------------------
پسره تو خواستگاری از یه دختره می پرسه اسم شما چیه؟ دختره می گه اسم من توی تمام باغچه ها هست. پسره می گه: آهان فهمیدم ، اسمتون شلنگه
---------------------------------------------------------------
از یه کچل می پرسن اسم شامپوت چیه؟ می گه من شامپو لازم ندارم از شیشه پاک کن استفاده می کنم!
---------------------------------------------------------------
حکمتی برای فهيمان : يارو داشته دنبال جاي پارك مي گشته اما پيدا نمي كرد! در همون حال گشتن به خدا ميگه: خدايا اگه يه جاي پارك برام پيدا كنيا من نماز مي خونم، روزه مي گيرم كه يه دفعه يه جاي پارك مي بينه و به خدا مي گه! خدا جون نمي خوادخودم پيدا كردم
---------------------------------------------------------------
رئيس: خجالت نميكشي تو اداره داري جدول حل ميكني؟ كارمند: چكار كنيم قربان، اين سروصداي ماشينها كه نميذاره آدم بخوابه!
---------------------------------------------------------------
اين جريان واقعی است : يکی از دوستان دکتر تعريف ميکرد برای يه بنده خدائی شياف تجويز کردم ، يارو رفت و يکهفته بعد اومد گفت آقای دکتر حالم خوب نشد بدتر هم شدم گفتم چرا ، گفت نميدونم تا اين کپسول ها که دادين را ميخورم دلم آشوب ميشه
---------------------------------------------------------------
غضنفر ميميره ميره اون دنيا، ازش ميپرسن چي شد مُردي؟ ميگه داشتم شير ميخوردم ! ميگن: شيرش فاسد بود؟ ميگه نه بابا، گاوه يهو نشست
---------------------------------------------------------------
نصیحت یه شوهر به زنش: هر وقت یه سوسک تو دستشویی دیدی با دمپایی فورا نکوب رو سرش…
بی توجه از بغلش رد شو… این کار از صدتا فحش براش بدتره
---------------------------------------------------------------
طرف یه تیکه آشغال مي پره تو چشمش . می ره جلوی آينه تو چشش فوت ميكنه. خانمش بهش ميگه ديوونه تو فوت نكن بذار اون فوت كنه!
---------------------------------------------------------------
به مشنگه میگن اگه یه دختر بهت پا بده چی کار می کنی؟ میگه خوب میدمش به یه جانباز!
---------------------------------------------------------------
یه روزی از طرف دامپروری میرن گاوداریه یه بابایی. میگن شمابه گاواتون چی میدی میخورن. میگه پوست هندونه، طالبی و ... دویست هزار تومن جریمش میكنن. چند ماه دیگه دوباره میان می پرسن چی میدی میخورن یارو می ترسه میگه: چلوكباب، چلومرغ، و ... اینبار دویست و پنجاه هزار تومن جریمش میكنن. میرن چند وقت دیگه میان میگن چی میدی میخورن؟ میگه والا نمیدونم پولشو میدم خودشون میرن میخرن می خورن!
---------------------------------------------------------------
يه پيرمرد چاخانه داشته خاطره تعریف میکرده، میگه: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوامون شد، البته سال چهل و نه که مثل الان نبود دو نفر خیلی بود
---------------------------------------------------------------
به يکی میگن با ارّه برقی 100 تا درخت قطع کن ، 96 تا قطع میکنه خسته میشه. بهش میگن پاشو روشنش کن 4 تا دیگه بیشتر نمونده ، میگه مگه روشنم میشه
---------------------------------------------------------------
يارو داشت واسه دوستش تعریف میکرد: آره، چند وقت پیش داشتم توی جنگل می رفتم، که یک دفعه یک شیر وحشی بهم حمله کرد، منم نتونستم فرار کنم اونم منو گرفت و خورد
دوستش میگه: آخه چطوری میشه؟ تو که الان زنده ای و داری زندگی می کنی!!
يارو میگه: ای بابا، کدوم زندگی؟ تو هم به این میگی زندگی
---------------------------------------------------------------
به يکي ميگن اگه تو دریا کوسه بهت حمله کنه چکار می کنی؟ می گه می رم بالای درخت .می گن : تو دریا که درخت نیست يارو می گه: مجبورم می فهمی ؟ مجبورررررم
---------------------------------------------------------------
يکی از اين جوون های مغز قاطی پارچه می بره خیاطی می گه آقا اینو واسم کت شلوار بکن فردا نیام بگی سوزنم شکست چرخم خراب شد حال نداشتم اصلا پدر سگ بده نمی خوام بدوزی
---------------------------------------------------------------
از يکي ميپرسن فرق کچل با هواپیما می دونی چیه؟ میگه بابا ما سرمون ميشه کچل که اصلا فرق نداره هواپیما هم نکته انحرافی است
---------------------------------------------------------------
مشتری: این کت چنده؟
فروشنده: ۱۰۰ هزار تومان
مشتری: وای! اون یکی چنده؟
فروشنده: وای وای!!
---------------------------------------------------------------
يارو سکه میندازه صندوق صدقات ٬ سوارش میشه
---------------------------------------------------------------
دو تا تنبل دراز كشيده بودند يكيشون داشته خميازه ميكشيده اون يكي ميگه داداش تا دهنت بازه لطفا اين اصغر ما رو هم صدا كن
---------------------------------------------------------------
عروس ميره گل بچينه ، شهرداری ميگیرتش
---------------------------------------------------------------
طرف خودشو میمالیده به سپر ماشین ! میگن چی کار میکنی بابا, میگه دارم اوقاتمو سپری میکنم
---------------------------------------------------------------
یکی زنگ ميزنه 118 ميگه شماره غضنفر رو داريد يارو ميگه نه ، ميگه پس من ميگم تو يادداشت كن داشته باشی
---------------------------------------------------------------
به یارو میگن ۱۲ امام رو میشناسی؟ میگه آره. میگن خوب نام ببر؟ میگه اونجوری که نه. اگه ببینمشون میشناسم
---------------------------------------------------------------
اگه دیدی یه سوسک پشت و رو افتاده و داره دست و پا می زنه، فکر نکن با دمپائی زدنش... داره به قیافه تو می خنده
---------------------------------------------------------------
غضنفر میره برای عضو شدن تو بسیج مسئول ثبت نام ازش می پرسه معنی قدس سره الشریف یعنی چی؟ غضنفر یه خورده فکر می کنه میگه همون دمش گرم خودمونه دیگه
---------------------------------------------------------------
يارو ميره خواستگاري، از دختره خوشش نمياد، به باباي عروس ميگه : ما ميريم يه دور ميزنيم ، بر ميگرديم ، راستی تا ساعت چند بازيد ؟
---------------------------------------------------------------
يه بنده خدا پتروس فداكار رو با دهقان فداكار قاطي ميكنه، ميره انگشت ميكنه تو حلق راننده قطار
---------------------------------------------------------------
یارو با دختره دوست می شه می گه ببخشید اسم شما چیه؟ دختره می گه من اسمم شراره است ولی بچه ها صدام می کنن شراب. طرف می گه : منم اصغرم بچه ها صدام می کنن عرق سگی
---------------------------------------------------------------
يه دفعه دو تا هزار پا همديگر رو بغل ميکنن ميشن زيپ
---------------------------------------------------------------
يه نفر ميره جوراب فروشي ميگه آقا جوراب ميخوام فروشنده ميگه:مردونه ؟يارو دست ميده ميگه: مردونه
---------------------------------------------------------------
يه يارو زنگ ميزنه پيتزا فروشي ميگه يه پيتزا مي خواستم. فروشنده ميگه . به نام ... ؟ يارو ميگه . آخ آخ . ببخشيد .به نام خدا , يه پيتزا مي خواستم
---------------------------------------------------------------
از طرف مي پرسند چرا پرنده ها زمستان از شمال به جنوب پرواز مي کنن ؟ ميگه : آخه من امتحان كردم..... پياده خيلي راهه
---------------------------------------------------------------
پسره رو ختنه می کنن می گن باید دامن بپوشی. می گه نامردا مگه چقدشو بریدین؟
---------------------------------------------------------------
دختره ميره تعليم رانندگي ... ازش ميپرسند چطور بود ؟ ميگه : بد نبود ! اما معلمش خيلي مذهبي بود. ميگن : واسه چي؟ ميگه : والا من هر كاري ميكردم هر جايي ميپيچيدم ميگفت : يا اباالفضل ...يا حضرت عباس...يا امام حسين
---------------------------------------------------------------
تست فيزيك كنكور : سرعت نور چه قدر است؟ 1- بد نيست 2- خوب است 3- الحمدالله 4- تو خوبي؟
---------------------------------------------------------------
يه نفر يه سگ فلج داشته، هر وقت دزد ميومده، سگه رو مي گذاشته توي فرغون و دنبال دزده ميدويده
---------------------------------------------------------------
اخيرا کشف کردند که حرف مورد علاقه ي دختر هاي ايراني در زبان فارسي ( پ ) و ( خ ) مي باشد، مثلا : دوست دارند که ( پول ) ( خرج ) کنند. ( پسر ) ( خر ) کنند. ( پدر ) ( خام ) کنند. ( پرايد ) ( خرد ) کنند. ( پاسپورت ) بگيرند برن ( خارج) . ( پر رو ) و ( خوشگل ) باشند و ... ادامه دارد
---------------------------------------------------------------
تست هوش : به 750 گرم میگن چی؟؟؟ ........... ميگن نیم کیلو و نیم
---------------------------------------------------------------
بر اساس جديدترين تحقيقات ، تنها 20% از مردها عقل دارند! ... مابقي همگي زن دارند
---------------------------------------------------------------
يه نکته جدی : ترجيح مي دم روي موتورسيكلتم باشم و به خدا فكر كنم تا اينكه تو كليسا باشم و به موتورسيكلتم فكر كنم - مارلون براندو
---------------------------------------------------------------
شرمنده ، بی ادبيه ولی ..... از فردا طرح قهوه ای ايرانسل در سراسر کشور : فقط با پرداخت صد هزار تومان هر گوهی ميخواهيد بخوريد
---------------------------------------------------------------
آيا ميدانستيد که بزبزه قندي اولين بز ديابتي تاريخ است !
---------------------------------------------------------------
يارو لنگ بوده با کشتي ميره سفر...وقتي برميگرده رفيقش ميگه خب سفر خوش گذشت؟؟ ميگه نه بابا همش استرس داشتم هي مي گفتن لنگرو بندازين تو آب
---------------------------------------------------------------
به يه نفر گفتن چه وقتي خيلي ضايع شدي گفت : يه روز دختر خالم بهم زنگ زد گفت: بيا خونه خاليه!! منم خوشحال شدم رفتم. در رو که باز کردم ديدم کسي نيست! دختر خالم گفت: من ميرم تو اتاق تو هم 5 دقيقه ديگه بيا تو!! منم 5 دقيقه بعد رفتم تو ديدم همه ميگن تولد تولد تولدت مبارک. بعد به طرف ميگن خب چه ربطي داشت! ميگه: اخه لخت رفته بودم تو
---------------------------------------------------------------
توصيه دخترانه : اگه يه موقع مورد حمله يک پسر قرار گرفتی شلوار اونو بکش پايين دامن خودتو بده بالا ! فکر بد نکن! آخه اينجوری تو ميتونی بدوی ولی اون نميتونه
---------------------------------------------------------------
به ملانصرالدين ميگن جوان ها شراب ميخورن قمار ميکنن ترياک ميکشن دختر بازي ميکنن ... حکم چيه ؟ ميگه : گيشنيز
---------------------------------------------------------------
سرهنگه داشته امتحان رانندگي ميگرفته. از يارو ميپرسه: اگه يه نفر وسط خيابون بود، بوق ميزني يا چراغ؟ طرف ميگه: برف پاك كن جناب سرهنگ! سرهنگه كف ميكنه ميپرسه: يعني چي؟ يارو ميگه: يعني يا برو اين طرف يا برو اون طرف
---------------------------------------------------------------
يه روز يه پسره رو ميبرن کلانتري ، ميگه چرا منو آوردين اينجا ؟؟ ميگن واسه عرق خوري .. ميگه پس چرا نميارين بخوريم؟
---------------------------------------------------------------
پسر خوب چگونه پسري است ؟ پسري كه اولا دوست دختر نداشته باشه - دوما دوست دختر نداشته باشه - سوما دوست دختر نداشته باشه - چهارما دوست دختر نداشته باشه..... چون دوست دختر بناي اوليه منحرف شدن اين گل پاك و معصوم است
---------------------------------------------------------------
پشت کنکوريه نذر میکنه اگه دانشگاه قبول بشه ،،،ننه اش رو با پای برهنه بفرسته کربلا
---------------------------------------------------------------
ميدوني به يه دختر خوشگل كه لباس خواب پوشيده چي ميگن؟.............. ميگن : شب بخير
---------------------------------------------------------------
روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند / همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند / ديو هستند ولي مثل پري ميپوشند / گرگهايي كه لباس پدري ميپوشند / آنچه ديدند به مقياس نظر ميسنجند / عشق را همه با دور كمر ميسنجند / خب طبيعي ست كه يك روزه به پايان برسد / عشقهايي كه سر پيچ خيابان برسد
---------------------------------------------------------------
دختره تو جلسه خواستگاری يه باد صدا دار ازش در ميره ، داماد از بس ميخنده مي افته می میره رو سنگ قبرش می نویسند نسيمی آمد و گلی بر باد رفت
---------------------------------------------------------------
پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو ميبينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح! خودت كمكم كن! پسره از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده! هل نده زشته ، خودم ميرم!
---------------------------------------------------------------
طرف عروسي ميكنه، هفته بعد دست خانوم رو ميگيره ميبره دكتر ، ميگه: اقاي دكتر ما بچه دار نميشيم!! دكتره ميپرسه: چند وقته ازدواج كردين؟ طرف ميگه: يك هفته است!! دكتره شاكي ميشه، ميگه: داداش من، اين زنه ، مايكرووِيو كه نيست
---------------------------------------------------------------
يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم ، وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم ، پر پروانه شکستن هنر انسان نيست ، گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم ، يادمان باشد سر سجاده عشق ، جز براي دل محبوب دعايي نکنيم ، يادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد ، طلب عشق ز هر بي سر و پايي نکنيم
---------------------------------------------------------------
شکمو داشته نوار روضه گوش میداده میزنه آخر نوار ببینه شام ميدن یا نه
---------------------------------------------------------------
غضنفر ميره رستوران، گارسون ميخواد بزارتش سر كار ميگه: غذاي امروز «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با «ليمو» است! غضنفر ميگه : «كوجی پورو تياپوفو ساخارينو گلاسه» با چي
---------------------------------------------------------------
پسره ، دختر محلشون را نشون ميکنه ، رفيقاش ميان با سنگ ميزنن
---------------------------------------------------------------
تُو قلبمی ، تُو خونمی ، تُو تموم وجودمی ........ رفتم دکتر ، ميگن انگل داری
---------------------------------------------------------------
به دختره مي گن اگه دنيا رو بهت بدن چي كار مي كني مي گه من فعلا مي خوام درسمو ادامه بدم
---------------------------------------------------------------
دو تا دانمارکی با هم همسایه بودن ... هر سی ثانیه برق یکیشون می رفت ... تحقیق می کنن می بینن از چراغ راهنمایی برق ميدزدیدن
---------------------------------------------------------------
به عضنفر میگن از قفل فرمونت راضی هستی میگه آره فقط سر پیچ اذیت می کنه!
---------------------------------------------------------------
ديگه از چشم افتادي . مي فهمي؟ ..............صاف افتادي تو قلبم
---------------------------------------------------------------
شيرفرهاد ميره تو صف نونوايي، شاطر نونوائی ميگه: نون تا اينجا بيشتر نميرسه، بقيه برن. شیرفرهاد ميگه: ببخشيد اگه ميشه جمعتر وايسين نون به ما هم برسه
---------------------------------------------------------------
يه مرده ، زنشو تو یه فیلم بد می بینه آخر فیلم میگه خدا شکر که فیلم بود
---------------------------------------------------------------
يارو ميره حرم داد می زنه : آقايون شلوغ نكنيد! حاجت ها قاطی میشه! من پارسال اومدم ، حامله شدم
---------------------------------------------------------------
غضنفر میره بالای پل عابر پیاده داد می زنه حالا من خر،من نفهم، آخه شما این رودخانه می بینید که اومدین روش پل زدین
---------------------------------------------------------------
هميشه براي کسي بخند که ميدوني به خاطر تو شاد ميشه... واسه کسي گريه کن که ميدوني وقتي غصه داري و اشک ميريزي برات اشک ميريزه... براي کسي غمگين باش که در غمت شريکه... عاشقه کسي باش که دوستت داشته باشه
---------------------------------------------------------------
پيروزي افتخار آميز دانشمندان ايراني در عرصه انرژي هسته اي و دستيابي آن عزيزان به اورانيوم غني شده رو ولش کن "خودت چه طوري؟
---------------------------------------------------------------
يه برره ای به رفيقش مي گه من يه تمساح پيدا كردم چيكارش كنم؟ ميگه ببرش باغ وحش. فردا رفقيش مي گه برديش؟ يارو مي گه : آره ، تازه امشب هم مي خوام ببرمش سينما
---------------------------------------------------------------
يك گاو نر دنبال يك گاو ماده مي افته گاو ماده هي فرار مي كرده دست آخر به يك كوچه مي رسه كه بن بست بوده برمي گرده و با حالت درماندگي مي گويد آخه چي از جون من مي خوايي گاو نر مي گه مااااااااااااااااااااااچ
---------------------------------------------------------------
گوش بده ببين چي ميگم . اگه يکي بهت پي ام داد گفت من حسن هستم و سراغ منو از تو گرفت بگو نمي شناسمش. اين يارو شماعي زاده فکر مي کنه گيتارش دست منه
---------------------------------------------------------------
يه پسره به دختره ميگه بوس ميدي؟ ميگه نه ! پسره ميگه به جهنم بخاطر خودت گفتم من خودم زن دارم
---------------------------------------------------------------
يه برره ای میمیره ، شب اول قبر ۶۲ تا فرشته میان سراغش. ۲تاشون سوال می کردن .... ۶۰ تاشون حالیش می کردن
---------------------------------------------------------------
سپاس و ستايش دانشگاه آزاد را ، که ترکش موجب بي مدرکي است و به کلاس اندرش مزيد در به دري ، هر ترمي که آغاز مي شود موجب پرداخت زر است و چون به پايان رسد مايه ضرر ، پس در هر سال دو ترم موجود و بر هر ترمي شهريه اي واجب ..... از جيب و جان که بر آيد ...... کز عهده خرجش به در آيد
---------------------------------------------------------------
يه دفعه يه پسره داشته راه ميرفته ميخوره زمين هواااااااااا ميره نميدونی تا کجاااااااا ميره
---------------------------------------------------------------
يارو زنگ میزنه ۱۱۰ میگه آقا پدال گاز و پدال ترمز و پدال کلاچ و فرمون و دنده رو دزدیدن! پلیس میگه ، برو صندلی جلو بشین
---------------------------------------------------------------
يه بچه خوشگله ريش بزی ميذاره ، گرگه مياد ميخورتش
---------------------------------------------------------------
یه روز سه تا خانوم مرغه به هم میرسن اولی میگه چه روزگاری شده ، دیشب تو کیف دخترم یه عکس جوجه خروس پیدا کردم ..... دومی ميگه این که چیزی نیست یه روز دیدم دخترم تو خیابون داره با یه خروسه ميگه و ميخنده .... سومی ميگه اینها که چیزی نیست من دیشب تو کیف دخترم یه تخم مرغ پیدا کردم
---------------------------------------------------------------
يارو ماشينش تو برف گير ميکنه زنجير نداشته ، سينه ميزنه
---------------------------------------------------------------
گرگه ميره در خونه شنگول و منگول در ميزنه ، مامانشون ميگه بيا تو بچه ها نيستن
---------------------------------------------------------------
زن خوب برای ازدواج بايد سه تا خصلت داشته باشه : 1 - نجيب باشه يعنی با جيب آدم کاری نداشته باشه ........... 2 - خانه دار باشه يعنی از خودش خونه داشته باشه
4 - مثل ماه بمونه يعنی شبها بياد و صبح بره خونه باباش ............... 5 - البته در حد متعالی اين که باباش وضعش توپ باشه و 3 تا سکته هم کرده باشه
---------------------------------------------------------------
به آسمون نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... به دريا نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... به دشت های سبز نگاه ميکنم تو رو ميبينم و حتی وقتی به قلبم نگاه ميکنم تو رو ميبينم ... بابا بيا برو اونطرف بگذار يه چيز بهتر ببينيم
---------------------------------------------------------------
اين هم يه شعر واسه بعضی دخترهای امروزی :
آخر يه روز تيک ميگيری ، لباسهای شيک ميگيری ، بابات را ميکنی کچل ، تا بينی رو کنی عمل ، با همراهت زنگ ميزنی ، عينک رنگ رنگ ميزنی ، اين دل و اون دل ميزنی ، هي به موهات ژل ميزنی ، جنس لباسات تريکو ، موزيک فقط از انريکو ، جوراب های فسقلکی ، روسری های الکی ، با اشوه های شُتری ، ميشينی پشت موتوری ، تو خيالت خيلي تکی ، فکر ميکنی با نمکی ، خوشی با اين تيپ خفن ، حالا قشنگی مثلا ؟
-----------------------------------------------------------------
از يه نفر ميپرسن اولين کسی که رفت مکه حاجی شد کی بود ميگه حاج زنبور عسل
-------------------------------------------------------------------
آقا ماشا ا... ميره تو بانک وام بگيره ، ضامن نداشته منفجر ميشه
-------------------------------------------------------------------
آقا ماشاا... را ميبرن بهشت ، زير پای مادران له ميشه ( آخه بهشت زير پای مادران است )
--------------------------------------------------------------------
يه دفعه بامشاد داشته با پيچ گوشتی به ناف شکمش ور ميرفته يکهو پيچ شکمش باز ميشه باسنش مي افته
----------------------------------------------------------------------
به آقای پشندی ميگن سه تا اسم بگو توش الله داشته باشه .. ميگه شکرالله ، حمدلله ، سيندرلاه
----------------------------------------------------------------------
يه دفعه يه آفتاب پرست ميره رو جعبه مداد رنگی " هنگ " ميکنه
----------------------------------------------------------------------
!!!! يه دفعه پليس ( بامشاد ) را ميگيره بهش ميگه کارت ماشين ، گواهينامه ، بيمه ..... بامشاد ميگه بايد با اينها جمله بسازم
----------------------------------------------------------------------
يك روز تو ي جهنم شلوغ بوده و همه مي زدند و مي رقصيدند
يكي مي پرسه چي شده ..... مي گويند : آخ جون پروند ه ها گم شده ، پروند ه ها گم شده
----------------------------------------------------------------------
دکتر نظام وظيفه پسر لاغری را معاينه کرد و در برگه نوشت : معاف، به دليل ضعف جسماني
پسره با خوشحالي گفت : آخ جون فوری ميرم زن ميگيرم
دکتره نوشت : و همچنين ضعف عقلاني
-----------------------------------------------------------
يه روز چند تا رفيق ميخواستن برن گردش ، اولی ميگه ماشينش با من ، دومی ميگه نهارش هم با من ، سومی هم ميگه تخمه و چای هم با من ، چهارمی ميگه پس حالا که همتون يه چيز ميارين منم داداشم را ميارم
-----------------------------------------------------------------------
يه روز ميبينن عزرائيل ماکسيما خريده ، ميگن عزرائيل وضعت خوب شده ، ميگه حقوق اضافه کاری هاي زلزله بم را جمع کردم
-----------------------------------------------------------------------
مادر : پسرم ، من دارم مي رم خريد يه وقت به كبريت دست نزني ها
پسر : نه مامان جون من خودم فندك دارم
-----------------------------------------------------------------------
از خشايار پرسيدند : گاو بهتره يا گوسفند
خشاياره ميگه : گاو بهتره
مي پرسند چرا
ميگه : گاو وقتي ميخواد بره آنطرف جاده اول سمت راست نگاه ميکنه بعد سمت چپ رو ، بعد ميره ، ولي گوسفند عين گاو سرشو ميندازه پايين رد ميشه
-----------------------------------------------------------------------
بهروز خالي بند يه زن حامله رادر اتوبوس ميبينه و به او ميگه : خانم اين چيه
خانومه ميگه : معلومه بچه ام است ديگه
بهروزه ميگه : دوستش داري
خانومه : آره خوب، خيلي
ميگه : پس چرا قورتش دادي
-----------------------------------------------------------
يه بچه ايي تازه بدنيا اومده بوده ، شير مامانشو نمي خورده ، هر زن ديگه اي هم آوردن ، فايده نداشته بچه شير اونا رو هم نمي خورده تا اينکه يه زن سياه ميارن بچه شيرشو مي خوره بابائه مي گه : آهان ، پدر سوخته ، تو شيرکاکائو مي خواستي ما نمي دونستيم
-----------------------------------------------------------------------
خشايار قله اورست رو فتح ميکنه ، خبرنگارها جمع ميشن و ازش مي پرسند : آقا رمز موفقيت شما چي بود
خشاياره ميگه : والله آقا من اين چيزها حاليم نيست ، اگه بازم بهم بار بخوره ميارم اين بالا
-----------------------------------------------------------------------
آقا غلام تو اتوبوس كنار يه خانم چاقي نشسته بود يه نيگاه به خانومه کرد و گفت : راستي خانم اسم شما چيه
خانمه گفت : غنچه
آقا غلام گفت : شما وا بشين ديگه چي چي ميشيد
----------------------------------------------------------------------
يک روز غضنفر خواب ميبينه بزرگترين نون بربري دنيا را خورده صبح که بلند ميشه ميبينه لاحافش نيست
------------------------------------------------------------------------
فالگير: فردا شوهرتون ميميره!
زن: اينو كه خودم ميدونم. بهم بگو گير پليس ميفتم يا نه!
------------------------------------------------------------------------
فرق يك مرد با يك گربه چيه؟
- يكيشون يه موجود دله است كه بي چشم و روئه و براش مهم نيست كه كي بهش غذا ميده, اون يكي يه حيوان ملوس خانگيه.
------------------------------------------------------------------------
يه نفر داشته با زنش دعوا ميکرده که : تو که از من خوشت نميومد پس چرا سر سفره عقد با صداي بلند داد زدي بـــــــــــله ،،، زنه ميگه : من به تو نگفتم بله ،، يکي از من پرسيد با اين مرتيکه عوضي ميخواهي ازدواج کني من داد زدم بـــــــــــله
به خشايار ميگن با شمشير جمله بساز ، ميگه فولاد فدات شم شير بخور
خشايار و بهروز خالي بند را ميبرن جهنم ، اما وسط راه ميگن به شما يه آوانس ميديم ،، ميگن چيه ،ميگن اينجا 2 نوع جهنم داريم يکي جهنم ايراني ها يکي جهنم خارجي ها ، ميپرسن فرقش چيه ، ميگن تو جهنم خارجي ها هفته اي يک بار قيـر داغ ميريزن تو دهنتون اما تو جهنم ايراني ها هر روز ،،،، خلاصه خشايار ميگه من ميرم تو جهنم خارجيا و بهروز هم مياد تو جهنم ايرانيا ..... يه چند ماهه بعد خشايار ميبينه خيلي ناجوره اينجا ميگه بيچاره بهروز خالي بند که هر روز قير ميخوره ، خلاص ميره ميبينه بهروز با رفيقاش نشستن دارن حال ميکنن و چاخان خبري هم از قير داغ نيست ،خشاياره ميگه جريان چيه ، مگن بابا اينجا آخه جهنم ايراني هاست يک روز قيرش نيست ، يک روز قيرش هست قيفش نيست ، يه روز دو تاش هست يارو نمي ياد سر کار
آقا غلام زنگ ميزنه 110 ميگه آقا صدي ده طرف ميگه بله بفرمائيد غلامه ميگه بي انصاف تو بازار صدي پنج نزول ميدن
خشايار به رفيقش ميگه: ميخوام دختر شاه رو بگيرم! رفيقش ميگه: چرت نگو مومن! مگه كشكيه؟! خشايار ميگه: بابا من كه راضيم، ننه ام هم كه راضيه، فقط مونده شاه و دخترش!
مهران مديري 2 تا دزد ميگيره زنگ ميزنه به 220
طرف خيلي شاكي ميره ثبتاحوال، ميگه: آقا اين اسم من خيلي ضایعه ، بايد حتماٌ عوضش كنم. كارمنده ازش ميپرسه، مگه اسمتون چيه؟ طرف ميگه: خشايارِ گهُچهره ! كارمنده ميگه: آره خوب حق داريد، بايد حتماً عوضش كنيد. حالا چه اسمي ميخوايد بگذاريد؟ خشايار ميگه: خشايار انچهره!
بهروز خالي بند پرتقال خوني ميخوره، ايدز ميگيره
5- از خشايار ميپرسن: ميدوني USA مخفف چيه؟ ميگه: يومالله سيزده آبان ! نــــــــــــــه غلام
6- بهروز خالي بند رفته بوده تماشاي مسابقه دو و ميداني، وسط مسابقه از بغليش ميپرسه: ببخشيد، اينا واسه چي دارن ميدون؟! يارو ميگه: براي اينكه به نفر اول جايزه ميدن. بهروز خالي بند يوخده فكر ميكنه، ميپرسه: پس بقيشون واسه چي دارن ميدون؟!
9- بهروز خالي بند تصادف ميكنه، ملت علاف ميريزن دورش و شروع ميكنن نظر كارشناسي دادن. بالاخره بعد يك مدت افسر راهنمايي مياد، منتها اونقدر ملت هركدوم واسه خودشون چرت و پرت ميگفتن كه صداي افسره به جايي نميرسيده. بهروز خالي بند شاكي ميشه، داد ميزنه: ساكت.. ساكت... ديگه اينجا كسي جز جناب سروان حق گه خوردن نداره ها!
11- بهروز خالي بند زنگ ميزنه فلسطين، ميبينه اشغاله!
12 - آقا غلام دست ميذاره به برق فيوز مي پره ، فيوز رو ميزنن غلامه مي پره
13- بهروز خالي بند سوار آسانسور ميشه، ميبينه نوشته: ظرفيت 12 نفر. باخودش ميگه: عجب بدبختيهها! حالا 11 نفر ديگه از كجا بيارم؟!
14- به اکبر عبدي ميگن دوست داری خشايار بميره ارثش به تو برسه ، اکبره ميگه نه ، دوست دارم بکشندش تا ديه هم بگيرم
15- از آقای خياباني ميپرسن: به نظر شما اگه آمريكا افغانستان و عربستان رو بگيره، به كره و چين هم حمله كنه تكليف ايران چي ميشه؟ خيابانی ميگه: چي ميشه نداره كه، ايران ميره جام جهاني!
17 - خشايار مستوفي داشته ميمرده ، ملت ريخته بودند دورش ببينند دم آخري چي ميگه ، خشايار ميگه به ارواح باباتون من همه نماز روزه هام را گرفتم فقط 60 سال واسم طهارت بگيرين !
18- از ناتاشا ميپرسن: چند تا بچه داري؟ 4 تا از انگشتاشو نشون ميده، ميگه: 3 تا! ملت كف ميكنن، ميگن: بابا اينا كه 4تاست؟ ناتاشا انگشت كوچيكشو نشون ميده، ميگه: اين بچة همسايمونه، ولي هميشه خونة ماست!
19- مامان بهروز داروخونه داشته، يك روز جلو در مغازه بزرگ مينويسه: سوسك كش جديد رسيد! خلاصه بعد يك مدت يك بابايي مياد تو ميگه: ببخشيد، جريان اين سوسككش جديد چيه؟ اين خونة ما رو سوسك سر گرفته. ننه بهروز ميگه: اين دارو خيلي جديده و بازدهيش هم تضمينيه. شما اين دارو رو ميريزيد تو يك قطره چكون، بعد كشيك ميكشيد تا سوسكها رو بگيريد. هر سوسك رو كه گرفتيد، در روز سه نوبت (صبح و ظهر و شب) تو هر چشمش دو قطره ازين دارو ميچكونيد، بعد از يك مدت سوسكها كور ميشن و خودشون از گشنگي ميميرن! يارو كف ميكنه، ميگه: خوب آخه اگه سوسكها رو بگيريم كه همونجا درجا ميكشيمشون! طرف ما ميره تو فكر، بعد يك مدت ميگه: آره خوب، ازون راهم مِشه!
21- ميخواستن بهروز خالي بند رو شكنجه روحي بدن، ميفرستنش تو يك اتاق گــرد، ميگن برو يك گوشه بشين!
26- يه بابائي تو يك شب برف و بوراني داشته از سر زمين برميگشته خونه، يهو ميبينه يكجا كوه ريزش كرده، يك قطار هم داره ازون دور مياد! خلاصه جنگي لباساشو درمياره و آتيش ميزنه، ميره اون جلو واميسته. رانندة قطاره هم كه آتيشو ميبينه ميزنه رو ترمز و قطار وا ميسته. همچين كه قطار واستاد، يارو يك نارنجك درمياره، ميندازه زير قطار، چهل پنجاه نفر آدم لت و پار ميشن! خلاصه يارو رو ميگيرن ميبيرن بازجويي، اونجا بازجوه بهش ميتوپه كه: مرتيكة خر! نه به اون لباس آتيش زدنت، نه به اون نارنجك انداختنت! آخه تو چه مرگت بود؟! طرف ميزنه زير گريه، ميگه: جناب سروان به خدا من از بچگي اين دهقان فداكار و حسين فهميده رو قاطي ميكردم!
28- طرف كليدش رو تو ماشين جا ميگذاره، تا بره كليد ساز بياره زن و بچش دو ساعت تو ماشين گير ميكنن!
29- بعد از عمري داريوش مياد ايران، اجرا زنده ميگذاره تو استاديوم آزادي. خلاصه ديگه ملت داشتن خودشون رو خفه ميكردن، داريوش هم مياد خيلي حال بده، از ملت ميپرسه: چي ميخواين براتون بخونم؟ يك مشنگه ازون پشت داد ميزنه: اِبـــي بـخـــون.. اِبـــي بـخـون!
30- از ننه بهروز ميپرسن چندتا بچه داري؟ انگشت كوچيكشو نشون ميده، ميگه: هفت تا! ملت كف ميكنن، ميگن: بابا اين كه فقط يكيه! ميگه: آخه دادم mp3شون كردن!
31- مشنگه ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه: جواب برج ايفله، فقط تو زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، مشنگه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. مشنگه ميگه:...ها! پس حتماٌ برج ايفله!
32- غلام ميره مسابقه بيست سوالي، رفقاش از پشت صحنه بهش ميرسونن كه: جواب خياره، فقط تو زود نگو كه ضايع شه. خلاصه مسابقه شروع ميشه، غلامه ميپرسه: تو جيب جا ميگيره؟ ميگن: نه. غلام ميگه: بابا اين عجب خيار گندهايه!
33- يه جوونه ميخواسته تو يك ادارة دولتي استخدام شه، ميبرنش گزينش. اونجا يارو ازش ميپرسه: شما وقتي ميخواين وارد مستراح شيد، با پاي راست وارد ميشيد يا با پاي چپ؟! طرف هول ميشه، ميگه: شما منو استخدام كنيد، من با سر وارد ميشم!
35- ماشين بهروز رو تو روز روشن، جلو چشماش ميدزدن، رفيقاش ميدون دنبال ماشينه و داد ميزنن: آاااي دزد! بگـــيـــرينش! يهو خشايار داد ميزنه: هيچ خودتونو ناراحت نكنيد.. هيچ غلطي نميتونه بكنه! رفيقاش واميستن، ميپرسن: چرا؟ خشي ميگه: من شمارشو برداشتم!
36- فولاد مي افته تو چاه، فاميلاش سند ميگذارن درش ميارن!
39- يه بابائي سوار هواپيما ميشه، ميشينه كنار دست يك پيرمرده. خلاصه سر صحبت باز ميشه و اين دوتا نسبتاٌ با هم رفيق ميشن. وسطاي راه، يك مهمون دار مياد از پيرمرده ميپرسه، پدر شما شكلات ميل داريد؟ پيرمرده ميگه: نه خيلي ممنون، من بواسير دارم. مهمون داره از طرف ميپرسه: شما چي؟ يارو مياد تريپ رفاقت بگذاره، ميگه: نه مرسي. اين رفيقمون بواسير داره، باهم باز ميکنيم ميخوريم!
40- شيخ پشم الدين کشکولي يه كارت تلفن ميخره، عجالتاً اول ميده پرسش كنن!
41- يه پيرمرده و يه پيرزنه و يه پسره و يه دختره تو يه كوپه قطار با هم بودن، قطار ميره تو تونل و همه جا تاريك ميشه، يهو يه صداي ماچ و بعد هم يه صداي كشيده مياد! قطار از تونل مياد بيرون همه نشسته بودن سر جاشون. پيرزنه با خودش ميگه: عجب دختر متين و باحياييه! با اينكه جوونه و دلش ميخواد ولي به كسي راه نميده، تا يارو بوسيدش ، گذاشت زير گوشش! دختره با خودش ميگه: عجب پيرزنه نجيبيه! با اينكه سنش بالاست و كسي تحويلش نميگيره، بازم نميذاره كسي ازش سوء استفاده كنه. پيرمرده هم با خودش ميگه: بابا عجب بدبختيهها! يكي ديگه حالش رو ميكنه ما كشيده رو ميخوريم! پسره هم با خودش ميگه: چه حالي ميده آدم كف دستش رو ببوسه محكم بزنه تو گوش بغلي!
42- به يارو ميگن تا حالا موز خوردي؟ ميگه: آره ولك، همون كه هستش يك وجبه؟!
47- سه تا پسره با هم كل گذاشته بودن، اولي ميگه: باباي من مهمترين آدم مملكته. دوتاي ديگه ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ ميگه: باباي من رئيسجمهوره. هر قانوني كه بخواد گذاشته بشه رو بايد اول باباي من امضا كنه. دومي ميگه: برو بابا حال نداري. باباي من عمري پوز باباي تورو ميزنه! اوليه ميگه: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه : باباي من نماينده مجلسه.. تا باباي من راي نده، عمري قانوناي باباي تو تصويب نميشن. سومي برميگرده ميگه: باباهاي شما جلوي باباي من پشم هم نيستن! اون دو تا ميپرسن: مگه بابات چيكارس؟ پسره ميگه: باباي من پاسبونه... جلوي خيابون واميسته، پونصدتومن ميگيره، ميشاشه به قانون باباهاي هردوتون!
48- پسره ميره خواستگاري، اسم دختره پروانه بوده ولي پسره قاط زده بوده، يك بند بهش ميگفته آهو خانوم! خلاصه وقتي دختره مياد چايي تعارف كنه، پسره ميگه: دست شما درد نكنه آهو خانوم! دختره شاكي ميشه، ميگه: بابا اسم من پروانهست نه آهو.پسره ميگه: اي بابا فرقي نداره... حيوون حيوونه ديگه!
49- يه بچه مومني سنگ مينداخته تو صندوق صدقات، ازش ميپرسن: بابا اين چه كاريه ميكني؟! ميگه: ميخوام به انتفاضه كمك كنم!
51- ميخواستن الهي قمشهاي رو ترور كنند، تو سشوارش بمب ميگذارن!
52- تو تبريز حكومت نظامي بوده، يارو سروانه به سربازش ميگه كه تو اينجا كشيك بده، از هفت شب به بعد هركسي رو خيابون ديدي در جا بزنش. حرفش كه تموم ميشه، تا مياد بره سوار ماشينش شه، ميبينه صداي گلوله اومد. برميگرده ميبينه سربازه زده يك بدبختي رو كشته! داد ميزنه: احمق! الان كه تازه ساعت پنج بعد از ظهره! سربازه ميگه: ايلده قربان اين يک آدرسي پرسيد كه عمراٌ تا ساعت نه شب هم پيداش نميكرد!
54- به ملانصرالدين ميگن: ميدوني امام حسين كجا دفن شده؟ ميگه: نه. ميگن: كربلا. ميگه: اي خوشا به سعادتش!
56- سه تا رفيق رفته بودن ايستگاه راهآهن، تا ميرسن تو يهو قطار حركت ميكنه، اينها هم ميگذارن دنبال قطار حالا ندو كي بدو! خلاصه بعد از هزار بدبختي، يكيشون ميرسه به قطار و ميپره بالا و دستشو دراز ميكنه دومي رو هم سوار ميكنه، ولي سومي بندة خدا هرچي ميدوه نميرسه. خلاصه خسته و كوفته برميگرده تو ايستگاه، يك بابايي بهش ميگه: آقاجان چرا اينقدر خودتونو خسته كرديد؟ قطار بعدي نيم ساعت ديگه حركت ميكنه، واميستاديد با اون ميرفتيد. پسره نفس زنان ميگه: منم نميدونم! والله من فقط قرار بود برم، اون دوتا رفيقام اومده بودن بدرقم!
57- یه نفر ميره زير ماشين، رفقاش با دمپايي و سنگ ميزنن درش ميارن!
60- دو نفر رفته بودن شكار، اولی از دور يك شير ميبينه، نشونه ميگيره ميزنه... تيرش خطا ميره و ميخوره به دم شيره. شيره هم شاكي ميشه، ميدوه طرفشون كه سرويسش كنه. اولی جنگي ميره بالاي درخت، ميبينه رفیقش همينجور اون پايين واستاده، بهش ميگه: بابا بيا بالا، الان مياد دهنتو سرويس ميكنه. یارو يك نگاهي بهش ميكنه، ميگه: برو گمشو ! مگه من زدم؟!
62- يه پشت کنکوري ادعاي پيغمبري ميكرده،رفيقاش بهش ميگن: بابا همينجوري كه نميشه! بايد بري چهل روز بشيني تو غار، تا از خدا برات وحي بياد. خلاصه جوونک ميره، دو روز بعد با دست و پاي شكسته و خوني مالي برميگرده! رفيقاش ميپرسن: چي شده؟! يارو ميگه: ما رفتيم تو غار، يهو جبرئيل با قطار اومد!
63- يك بابايي داشته از سر كار برميگشته خونه، يهو ميبينه يك جمع عظيمي دارن تشييع جنازه ميكنند، منتها يجور عجيب غريبي: اول صف يك سري ملت دارن دو تا تابوت رو ميبرن، بعد يك يارو مرده با سگش راه ميره، بعد ازون هم يك صف 500 متري ملت دارن دنبالشون ميرن. يارو كف ميكنه، ميره پيش جناب سگ دار، ميگه: تسليت عرض ميكنم قربان، خيلي شرمندم... ميشه بگيد جريان چيه؟ يارو ميگه: والله تابوت جلوييه خانممه، پشتيش هم مادر خانومم... هردوشون رو ديشب اين سگم پاره پاره كرده! مرده ناراحت ميشه، همينجور شروع ميكنه پشت سر يارو راه رفتن، بعد از يك مدت برميگرده ميگه: ببخشيد من خيلي براتون متاسفم، ميدونم الانم وقت پرسيدن اينجور سوالا نيست، ولي ممكنه من يك شب سگ شما رو قرض بگيرم؟! مرده يك نگاهي بهش ميكنه، اشاره ميکنه به 500 متر جمعيتي پشت سر، ميگه: برو ته صف!
64- يه مشنگي يهو بي هـوا مياد تو اتاق ، خفه ميشه!
65- بامشاد دنبال دزد ميكنه، از دزده جلو ميزنه!
66- آقا خشايار آتيش ميگيره ميميره فولاد در مغازش ميزنه به علت پدر سوختگي مغازه تعطيل است
68- بهروز ميره مسابقة قرائت قرآن، شلوار ورزشي ميپوشه!
69- خشايار فولاد رو ميگذاره دانشكده افسري، رفيقاش بهش ميگن: بابا اينكه درسش خوب بود، ميگذاشتي دكتري، مهندسي چيزي ميشد، خشي ميگه: آخه ميخوام وقتي درسش تموم شد باهم كلانتري باز كنيم!
70- ياسمن گل بانو صبح از در خونه مياد بيرون، ميبينه سر كوچه يك پوست موز افتاده، با خودش ميگه: اي داد بيداد، باز امروز قراره يك زميني بخوريم!
72- يارو سرش ميخوره به ميلة وسط اتوبوس، جا به جا ولو ميشه كف اتوبوس. بعد از چند لحظه، چشماشو باز ميكنه ميبينه ملتي كه واستادن بالا سرش ميله رو گرفتن، ميگه: ولش كنين ببينم چي ميگه!
74- مشنگه ميره پيتزا فروشي، ميگه: ببخشيد پيتزا بزرگ چنده؟ يارو ميگه: 3000 تومن. مشنگه يكم بالا پايين ميكنه، ميگه: پيتزا متوسط چنده؟ يارو ميگه: 1500 تومن. باز مشنگه يوخده با پولاي جيبش ور ميره، ميگه: پيتزا كوچيك چنده؟ يارو ميگه: 700 تومن. مشنگه دست ميكنه تو جيبش يك صد تومني درمياره، ميگه: قربون دستت داداش، يك جعبه اضافه به ما بده!
75- دو نفر ميرن تهران يك فولكس قورباغه اي ميخرن، برميگردن طرف خونه . نزديكاي شهرشون يهو فولكسه خاموش ميشه، هركار ميكنن ديگه روشن نميشه. يكيشون برميگرده به اون يكي ميگه: برو نگاه كن ببين ماشين چه مرگش زده. طرف ميره درِ كاپوتو باز ميكنه، يك نگاه ميكنه با تعجب ميگه: اوه كريم ! بيا كه ماشين موتور ا! نداره! خلاصه اولي پياده ميشه مياد يك نگاه ميندازه، ميگه: برو از صندوق عقب ابزار بيار، خودم درستش ميكنم! خلاصه يارو ميره درِ صندوق عقب رو وا ميكنه، يهو داد ميزنه: اوه كريم ! بيا كه از تهران تا اينجا دنده عقب اومديم!
76- يه عاشقي از طبقه صدم يه ساختمون ميپره پايين، به طبقه پنجاهم كه ميرسه ميگه: خب الحمدالله تا اينجاش كه بخير گذشت!
77- زن مشنگه دو قلو ميزاد، مشنگه ميره صورت حساب بيمارستان رو حساب كنه، به يارو ميگه: حاج آقا ارزون حساب كن هردوشو ببرم!
78- يه نديد بديد ميره واسه تلفن همراه ثبت نام ميكنه، بهش ميگن: تا سه ماه ديگه بهت تحويل ميديم. آقا با کلاسه هم رو كمربندش يه پرچم ميزنه : به زودي دراين مكان يك عدد موبايل افتتاح خواهد شد!
79 - سياه پوسته ميچوسه ، زنش تا يک هفته دوده پاک ميکرده
80- بعد از سالها جعبه سياه تانكي كه حسين فهميده رفته بود زيرش رو پيدا ميكنن، توش آخرين جملات حسين ضبط شده بود كه ميگفته: "...حاجي جون مادرت هل نده،...ده حاجي هل نده! نامرد، اين همه نارجك چرا بهم بستي، يك وقت بلا ملا سرم مياد.... حــــــــاجـــــي!
81- طرف با دو تا خيار در دست ميره توي يك بقالي، ميگه:حاج آقا خيارشور داري؟ بقاله ميگه: بله. طرف ميگه: پس ولك بي زحمت اين دوتا رو هم بشور!
82- يه خونه خرابي پكر و ناراحت نشسته بوده تو يك عرق فروشي و همين جور يك ساعت تمام داشته گيلاس عرقشو نگاه ميكرده. يارو جاهله با خودش ميگه بگذار يكم بخنديم، ميره جلوي طرف ، گيلاس عرقشو برميداره، يه نفس ميره بالا. يارو اول يك نگاه غمناك به جاهله ميكنه، بعد يهو ميزنه زير گريه! جاهله ناراحت ميشه:ميگه: بابا بيخيال، شوخي كردم ! جون حاجي..اصلاً الان يدونه مَشتيشو برات ميگيرم، مهمون من! يارو در حين هق هق ميگه: نه داداش، تقصير تو نيست. اصلاً امروز بدترين روز زندگي منه! اولش صبح خواب موندم دير رسيدم سركار، رئيسم هم بيرونم كرد! بعد اومدم برگردم خونه، ديدم ماشينم رو دزد برده! رفتم كلانتري، گفتن كاريش نميتونن بكنن...بعد تاكسي گرفتم رفتم خونه يهو ديدم كيف پولم رو گم كردم، يارو راننده تاكسيه هرچي از دهنش درومد بارم كرد .. بعد رفتم تو خونه، ديدم خانم با سه تا از همسايهها تو رختخوابن! آخر تصميم گرفتم خودمو بكشم، كه يهو تو اومدي ليوان سمم رو تا ته خوردي!
83- باباي فولاد ميميره، مجلس ختمش رفيقاش همه ميان بهش تسليت ميگن. فولاد خيلي احساساتي ميشه، ميگه: به خدا خيلي زحمت كشيدين تشريف آوردين، شرمنده كردين... ايشالله ختم پدرتون جبران ميكنم!
84- زنِ آپانديسش رو عمل كرده بوده، بعد از عمل شوهرش مياد ملاقاتش. منتها زنه هنوز خوب بهوش نيومده بوده و داشته زير لب هزيون ميگفته: احمق...بيشعور...عوضي! يك دكتري داشته از اتاق رد ميشده، ميگه: خوب به سلامتي مثل اينكه خانمتون به هوش اومده و داره باهاتون حرف ميزنه!
85- ( ياسمن گل بانو ) خودشو ميزنه به كوچة علي چپ، گم ميشه!
86- تو يكي از دهات ملت براي بار اول كيوي ميبينن، ميرن از ملاي ده ميپرسن اين چيه؟ ملاهه يكم ميره تو نخ كيويه، بعد ميگه: تخم مرغيش، كه تخم مرغه! ولي من نميفهمم چرا موكتش كردن؟!
87- از پرسپوليسي ميپرسن بنفش چه رنگيه؟ ميگه: قرمز ديدي ؟! آبيش !
91- يه مسئولي داشته راديو پيام گوش ميداده، گزارشگره ميگفته: راه بهارستان به امام حسين بستهاست، راه انقلاب هم به امام حسين بستهاست... طرف ميگه: باشه بابا بستس كه بستس، ديگه چرا هي به امام حسين قسم ميخوري؟!
92- يه دانشمنده مثل من يه تيكه يخ گرفته بوده بالا، داشته خيلي متفكرانه بهش نگاه ميكرده. رفيقش ازش ميپرسه: چيرو نگاه ميكني؟ طرف ميگه: ازش آب ميچيكه ولي معلوم نيست كجاش سوراخه!
93- به يکي ميگن يك معما بگو، ميگه اون چيه كه زمستونا خونه رو گرم ميكنه تابستونا بالاي درخته ؟! يارو هرچي فكر ميكنه جوابشو پيدا نميكنه، ميگه: نميدونم، حالا بگو چيه؟ همون يکي ميگه بخاري! يارو كف ميكنه، ميگه: باباجان بخاري زمستونا خونه رو گرم ميكنه ولي تابستونا چه جوري بالاي درخته ؟ باز هم همون يکي ميگه: بخاريِه خودمه دوست دارم بگذارمش بالاي درخت! اکـــــي
95- یارو توي اتوبوس بین شهری نشسته بوده، ميره به راننده ميگه: آقاي راننده واسه كي داري رانندگي ميكني؟! اينا که همه خوابن!
97- پسره زنگ ميزنه خونه دوست دخترش، باباي دختره گوشي رو ور ميداره. پسره ميگه: ببخشيد غزال خونست؟! باباهه هم شاكي ميشه فحش خوار مادر رو ميكشه به پسره ! چند روز بعد دختره پسره رو تو خيابون ميبينه، ميگه: بابا چرا ضايع بازي در مياري؟! وقتي بابام ور ميداره، يه چيزِ بيربط سر هم كن بگو. پسره هم ميگه باشه . دفعه بعد كه زنگ ميزنه، باز باباهه گوشي رو ور ميداره. پسره هول ميشه، ميگه: ببخشيد اونجا ميدون انقلابه ؟! يارو ميگه: آره چي كار داشتي؟! ميگه: ببخشيد، غزال خانم هستن؟!
98- يك سال، يك ماه از محرم گذشته بوده ولي هنوز تو شهر صداي سينهزني ميومده. مردم ميرن پي ماجرا، ميبينن دسته دیوانه ها تو كوچه بن بست گير كرده
سيگاريه ميره لباس فروشي، ميگه: ببخشيد شلوار نخي داريد؟ يارو ميگه:بعله. طرف ميگه: بيزحمت دونخ بدين
لطفابرای مشاهدی مطلب به ادامه مطلب بروید
!لطفابرای مشاهدی مطلب به ادامه مطلب بروید
!
شیر یا خط دانشجویی : اگه شیر اومد میخوابم ! اگر خط اومد فیلم میبینم ! اگه راست ایستاد درس میخونم
.........................................
حالا وقت برای درس خوندن داریم، کووو. . .تا فردا زمزمه های شیطانی شب امتحان
.........................................
همیشه اون تغییری باش که میخوای توی دنیا ببینی . . . مایکل اسکافیلد
.........................................
خدا مرد را آفرید و به زنها قول داد که مرد ایده آل را میتوان در هر گوشه زمین پیدا کرد و زمین را گرد آفرید که گوشه نداشته باشد
.........................................
سوال کنکور 90 = شجاعی در بازی ایران و کره چه نقشی داشت ؟ 1 نخودی 2- بیخودی 3- تماشاگر جوگیر 4 هر سه
.........................................
پرواز شماره 144 تهران مشهد سالم به زمین نشست ! مسئولین در حال برسی علت این حادثه هستند
.........................................
ته دیگ عشق اول را هر چقدر که بسابی ، چه با اسکاجدوست داشتن های بعدی چه با سیم ظرفشویی عاشق شدن های بعدی از دلـت پاک نمی شود حالا تو هی بساب و از صدای نا هنجارش سر درد بگیر
.........................................
امشب شام ميام خونتون... ستاد ايجاد رعب و وحشت در ميان اصفهاني ها
.........................................
ميدوني پر بيننده ترين سايت تو ايران چه سايتيه؟ جواب: مشترک گرامي دسترسي به اين سايت امکان پذير نمي باشد
.........................................
پسره ميره خواستگاري، پدر عروس ميگه مهريه دخترم صد بشكه بنزِينه! پدر داماد ميگه پسرم! پاشو بريم يک دختر گازِسوز پيدا كنيم
.........................................
چه ساده لوح اند آنان که مي پندارند عکس تو رابه ديوار هاي خانه ام آويخته ام و نميدانند که من ديوار هاي خانه ام را به عکس تو آويخته ام
.........................................
سلام. به سیستم گویای نانوایی شاطر اکبر خوش آمدید؛ جهت اطلاع از قیمت نان عدد ۱، ثبت نام خرید نان به صورت قسطی عدد ۲، طرحهای تشویقی رنگی عدد ۳ و شرکت در قرعه کشی پنج نان ریگان در هفته عدد ۴ را فشار دهید
.........................................
دستهايم خالي است و دلم غرق در آرزوها، يا به قدرت بيکرانت دستانم را توانا کن يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي کن
.........................................
عزيزم ! هر کسي غير من بهت « ميگه دوست دارم »باور نکن ! آخه رويا تو تنها کسي هستي که مي پرستم . مريم من واقعا واست ميمرم . ميدوني چيه زهرا ؟ اصلا زندگيم بدون تو فايده نداره ! خدا شاهده سيمين , شب ها از عشقت خواب ندارم . مامانم ميگه فکر ناهيد ديوونه ات کرده ! هر چي بهش ميگم من غير از سپيده کسي رو نميخوام باورش نميشه ! تو بگو عاطفه جونم ! بايد چيکار کنم ؟
.........................................
تنها برنامه اي که تکرارش آرزوي منه ، پخش زنده ي نگاه زيباي توست
.........................................
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچههاى کلاس عکس يادگارى بگيرد. معلم هم داشت همه بچهها را تشويق ميکرد که دور هم جمع شوند. معلم گفت: ببينيد چقدر قشنگه که سالها بعد وقتى همهتون بزرگ شديد به اين عکس نگاه کنيد و بگوئيد: اين احمده، الان دکتره. يا اون مهرداده، الان وکيله. يکى از بچهها از ته کلاس گفت: اين هم آقا معلمه، الان مرده
.........................................
وقتي يه بار ازدوست (دخترت يا پسرت)ضربه مي خوري درست مثل اين مي مونه که با ماشين بهت زده و داغونت کرده ولي وقتي مي بخشيش درست مثل اين مي مونه که بهش فرصت دادي تا دنده عقب بگيره و دوباره از روت رد بشه تا مطمئن بشه چيزي ازت نمونده
.........................................
درد یک پنجره را پنجره ها میفهمند/معنی کور شدن را گره ها میفهمند/سخت بالا بروی،ساده بیایی پایین/قصه تلخ مرا سرسره ها میفهمند/یک نگاهت به من آموخت که در حرف زدن/چشم ها بیشتر ازحنجره ها میفهمند
.........................................
اي آسمان ببار كه فصل محرم است هنگام بيقراري و اندوه و ماتم است آتش بگير و شعله بكش در غم حسين خون هم اگر كه گريه كني باز هم كم است شرمندهاند جن و ملك، حوري و پري زين ديو شاخدار كه تهمت به آدم است فرياد يا حسين بر آريد و جان دهيد چون موقع تهي شدن قالب اين دم است غيرت نبود، آب نبود و وفا نبود كو عهدهاي بسته كه گفتند محكم است؟ حالا دل حسين از اين ماتم بزرگ مانند زلف يار پريشان و درهم است بعد از حسين قيمت مستي زياد شد خاك سياه بر سر آن زياد شد
.........................................
عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش ، از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین
.........................................
خدا دوستدار آشناست. عارف عاشق می خواهد نه مشتری بهشت
.........................................
در شیارهای قلبم به دنبال کدامین عشق می گردی ؟ عشق من در آینه ای است که هر روز به آن می نگری
.........................................
عالم همه قطره و دریاست حسین ، خوبان همه بنده و مولاست حسین ، ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش ، از بس که کَرَم دارد و آقاست حسین
.........................................
يکي محبت ميکنه و يکي ناز ميکنه ! اوني که ناز ميکنه هميشه محبت مي بينه اما اوني که محبت ميکنه هميشه تنهاي تنهاست
به تركه میگن: جسم شفاف چیه؟ میگه: جسمی كه از این ورش اون ورش دیده شه. میگن: مثال بزن: میگه: نردبون
.........................................
امام علی(ع) به مالک اشترای مالک! اگر شب هنگام کسی را در حال گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی
.........................................
می دونستی اشک گاهی از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسی می تونی هدیه کنی اما اشک رو فقط برای کسی می ریزی که نمی خوای از دستش بدی
.........................................
|
خداوند مردرا آفرید , به زن ها قول داد که مرد ایده آل را میتوان در هر " گوشه " زمين پیدا کرد - و زمين را " گرد " آفرید که گوشه نداشته باشه ......................................... |
هر روز روبروش می ایستم .نگاهش می کنم . نگاهم می کنه. نمی تونه حرف بزنه .منم باهاش حرفی نمی زنم .اما چشاش پر از حرفه .منم با قلبم می شنوم. می خوام با دوستم آشنا بشید. مردی اونور آینه که با من زندگی می کنه
.........................................
خداوندا مدتی بود تو را فراموش کرده بودم اصلا باور نمیکنم تو اینقدر مرا دوست داشته باشی تازه معنی این جمله رو فهمیدم که اگه تو یک قدم به طرف خدا بری خدا ده قدم به طرف تو میاد خدایا چطور شکرگزار تو باشم مهم نیست دیگران چه قضاوتی میکنن مهم این است که من تو را دارم بوسیدن بوسیدن
.........................................
|
تمام امید آسیابان به وزش باده تا آسیابش از کار نیافته ، قلبم آسیاب ، خودم آسیابان و نفسهایت باد |
.........................................
غضنفر از اینکه زنش به گربه خانه بیشتر از او توجه میکرد ناراحت بود. یک روز گربه را برد و ٤خیابان آنطرف تر ول کرد ولی تا رسید به خانه شان، دید گربه زود تر از او برگشته ...این کار چندین بارتکرار شد... آخر یک روز گربه را با ماشین گرداند، بالاخره گربه را در منطقه ای پرت و ناشناس رها کرد آنروز شب شد و غضنفر به خانه بر نگشت... آخرشب زنگ زد و به زنش گفت: اون گربه کره خر خونس...؟ زنش گفت: آره ...غضنفر گفت گوشی رو بده بهش.. من گم شدم
.........................................
دیگه نمیشه نصف شب تو کوچه زد زیر آواز یا میگن دیوونس یا میگن لاته کسی نمیگه دلش گرفته /سربازهای جمعه
.........................................
سکوت یعنی یه حرف که تو دلمه یعنی یه اسم که رو لبامه یعنی یه شرم که تو چشامه یعنی یه آرزو که توی سینمه سکوت یعنی دوست دارم
.........................................
هیچ گاه كسي را دوست نداشته باش، چون دوست داشتن اسارت است و اسارت انسان را به جنون مي كشاند
.........................................
طرف ميره الکتريکي ميگه: گلاب به رويتون ، لامپ داريد؟ يارو ميگه: آره ولي چرا گلاب به رومون؟ طرف ميگه: آخه براي توالت ميخوام
.........................................
وقتِ خریدن لباسهای پاییزی دقت کنید: لباسهایی بخرید با جیبهای بزرگ به اندازهی دو دست، شاید همین پاییز عاشق شدید
.........................................
|
سرخ میشوی، وقتی میشنوی دوستت دارم ... زرد میشوم، وقتی میشنوم دوستش داری ...چهارشنبه سوری راه انداخته ایم! سرخی تو از من، زردی من از تو ... همیشه من می سوزم، و همیشه تو می پری |
.........................................
پسر: بابا اگه از بانک یه میلیارد برنده شی چیکار میکنی ؟ بابا: پاریس، ویسکی، جنیفرلوپز پسر: اگه نشی ؟ بابا : خونه، چایی، ننت
.........................................
مرگ سهم ماست مي دانم قسمت چشمهاي باراني گريه بي صداست مي دانم مادرم با نگاه خود مي گفت زندگي اشتباست مي دانم يک نفر بهانه مي گيرد در دلش جاي پاست مي دانم يک نفر بي گناه مي ميرد آه او آشناست مي دانم
.........................................
شراب خواستم... گفت : " ممنوع است " آغوش خواستم... گفت : " ممنوع است" بوسه خواستم... گفت : " ممنوع است " نگاه خواستم... گفت: " ممنوع است " نفس خواستم... گفت : " ممنوع است " ... حالا از پس آن همه سال ديکتاتوري عاشقانه ، با يک بطري پر از گلاب ، آمده بر سر خاکم و به آغوش مي کشد با هر چه بوسه ، سنگ سرد مزارم را و چه ناسزاوار عکسي را که بر مزارم به يادگار مانده ، نگاه مي کند و در حسرت نفس هاي از دست رفته ، به آرامي اشک مي ريزد
.........................................
بلد المک: پدر سوخته ها قسمت هفتم رو پخش نمکنيد ؟ نا منظم پخش ميکنيد پدر سوخته ها ؟ ميخواهيد ما را بي کفايت جلوه دهيد؟ بدم پدر پدر پدر پدر سوخته تان را در بياورند؟ جهانگير شاه : چه غلتا !!!! خوب بلوتوس مي خواهد بيايد که بيايد !!! ما اين قسمت ترکونده بوديم !!!! / چرا گذاشتين هفته بعد !!!؟؟؟؟ شکوووووووووفه !!!!!! اين الوند و بکش ×××× بلوتوس کبير: ما دوشنبه مي آييم تا ببينيم که چه کسي مانع عشق ما و ناز خاتون خواهد شد
...........................................
هميشه آخر هر چيز خوب ميشود, اگر نشد بدان هنوز
آخر آن نرسيده.
معلم سر کلاس درس به شاگرداش میگه هر کس خنگه از جاش بلند شه و بایسته ! یهو یه شاگرده بلند میشه میگه آقا به خدا ما خنگ نیستیم فقط خواستیم شما تنها نباشید
............................................................
روباه و زاغ آبادانی:زاغکی بر درخت نخل،فلافل می خورد.....روبهی آمد و گفت:ولک چه بالی،چه دمی،عجب عینک ری بُنی.....دمت گرم کا،مشکی رنگ عشقه، یه دهن برامون بخون..... زاغ فلافل را زد زیر بغل و گفت:مو خودُم کلاس دومم وولک
............................................................
هميشه آخر هر چيز خوب ميشود.اگر نشد بدان هنوز آخر آن نرسيده. چارلي چاپلين
............................................................
ديروز جز خاطره اي بيش نيست و فردا فقط يك روياست اما اگر امروز را خوب زندگي كني تمام ديروز هايت به خاطره اي خوش و تمام فرداهايت به روياي ا ميد تبديل خواهد شد
............................................................
هر چه ذهنت نيرومند تر باشد ، مشكلاتت نا چيز تر خواهد نمود اين منشاء آرامش دروني است ، پس تمركز كن ، اين يكي از بزرگترين كليد هاي كاميابي است
............................................................
به آرامی آغاز به مردن میکنی زمانی که خودباوری را در خودت بکشی وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
............................................................
باد می وزد …
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی ، هم آسیاب بادی
تصمیم با تو است
............................................................
هر چه ذهنت نيرومند تر باشد ، مشكلاتت نا چيز تر خواهد نمود اين منشاء آرامش دروني است ، پس تمركز كن ، اين يكي از بزرگترين كليد هاي كاميابي است
............................................................
خدایا نمیدانم کدامین پل در کجای جهان جابه جاشده است که هیچ کس به خانه اش نمیرسد . مردان بزرگ در آرزوی آرامش مردان کوچک میمیرند و مردان کوچک در آرزوی قدرت مردان بزرگ.دختران روستا در حسرت دختران شهر میمیرند و دختر شهر در آرزوی ساده گی دختران روستا...خدایا کدامین پل...
............................................................
یه آبادانیه داشته به رفیقش میگفته : وولک شنیدی آبادان 12 ریشتر زلزله اومده رفقیقش گفت : یعنی آبادان با خاک یکسان شد دیگه ؟ آبادانی : چی میگی کااااا ! مگه بچه ها گذاشتن
............................................................
يه روزي توي يه دانشگاه دانشجويي به استادش گفت:استاد اگر شما خدا را به من نشان بدهيد عبادتش مي کنم تا وقتي خدا را نبينم اورا عبادت نمي کنم. استاد به انتهاي کلاس رفت وبه آن دانشجو گفت : آيا مرا مي بيني؟ دانشجو پاسخ داد: نه استاد وقتي پشت من به شما باشيد مسلما شما را نمي بينم. استاد کنار او رفت نگاهي به او کرد وگفت: تا وقتي به خدا پشت کرده باشي او را نخواهي ديد.
............................................................
اگر آمريکا انرژي هسته اي رو از ما بگيره ما هم چند چيزو از چند نفر مي گيريم 1) شمال رو از حميرا 2)اصفهان رو از معين 3)وطن رو از داريوش 4) خليج فارسو از ابي 5) آزادي رو از منصور 6)خديجه رو از سندي 7)آمنه رو از اندي 8) و مهم تر از همه گيتار رو از شماعي زاده
............................................................
هر چه ذهنت نيرومند تر باشد ، مشكلاتت نا چيز تر خواهد نمود اين منشاء آرامش دروني است ، پس تمركز كن ، اين يكي از بزرگترين كليد هاي كاميابي است
............................................................
عاشق عاشق شدن باش و دوست داشتن را دوست بدار از تنفر متنفر باش به مهرباني مهر بورز با آشتي آشتي کن و از جدايي جدا باش
............................................................
دانشمندان تشخیص دادن علت نود و نه درصداز بی وفایی ها . . . . ! بی شارژیه
............................................................
یک باب خانه در نیاوران به مساحت ۴۵۰ متر مفید، سونا استخر جکوزی و پکیج، با دید بسیار عالی… به خدا خوشبختی نمیاره،خودت رو پیدا کن
............................................................
زن عشق زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی او درد میکشد وتو نگران از اینکه بچه دختر نباشد او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا میپرسند:نام پدر!
............................................................
ماه رمضان شد، مى و ميخانه بر افتاد عشق و طرب و باده، به وقت سحر افتاد افطار به مى كرد برم پير خرابات گفتم كه تو را روزه، به برگ و ثمر افتاد با باده، وضو گير كه در مذهب رندان در حضرت حق اين عملت بارور افتاد
............................................................
عشق یعنی مستی و دیوانگی عشق یعنی با جهان بیگانگی عشق یعنی شب نخفتن تا سحر عشق یعنی سجده ها با چشم تر عشق یعنی سوختن یا ساختن عشق یعنی زندگی را باختن عشق یعنی شعله به خرمن زدن عشق یعنی رسم دل بر هم زدن
............................................................
حکایت آن مرد را فراموش نکرده ای که نزد روانپزشک رفت و از غم بزرگی که در دل داشت گفت . دکتربه او گفت :به فلان سیرک برو . آنجا دلقکی هست ، اینقدر میخنداندت تا غمت یادت برود . مرد لبخند تلخی زد و گفت من همان دلقکم
............................................................
یه معتاده هی داد میزد تاکشی تاکشی، بالاخره یک تاکسی ده متر جلوتر وای میسه، معتاده میگه: لا مششب، اونجا که مقصدم بود!
............................................................
در کاخ مجلل خبر از عشق مجو ، چون سعادت در کلبه درویشان است
............................................................
آن که امروز را از دست میدهد فردا را نخواهد یافت ، هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست
............................................................
قلبم را به پیشواز آفتاب میفرستم
تا با آفتاب جشن بگیریم این رحمت بزرگ را
و ثانیههای امروز را از گلهای عطری که فرشتهها آوردهاند،
استنشاق کنیم
عيد فطر مبارك.
............................................................
روزه از خيمة ما دوش همي شد به شتاب
عيد فرخنده فراز آمد، با جام شراب
چه توان كرد اگر روزه ز ما روي بتافت؟
نتوان گفت مر او را كه ز ما روي متاب
چه شود گر برود؟ گو برو و نيك خرام
رفتن او برهاند همگان را ز عذاب
............................................................
با آرزوي استجابت نيايش هاي خالصانه و
مهر قبولی دعاهاي شبانه و اجر طاعت و اطاعت و تهذیب نفس،
اين عيد سعيد را به شما تبريك عرض مينمايم
............................................................
سي شب به تو التماس کردم
اين لحظه جواب طالب ام من
خواهي بنواز و خواه رد کن
احسان و عتاب طالب ام من
عید فطر مبارک
............................................................
خدایا! به تو پناه میبريم از چشمهایی که دوباره گمت کنند
و از دستهایی که رهایت سازند.
تو را به هر آنچه خوب است،
برای روز مبادایمان بمان که بیتو پوچ خواهيم بود.
خدایا! خوی رمضانیمان را از ما مگیر
عيد فطر مبارك
............................................................
تنهايي يعني اينکه وقتي برات اس ام اس مياد مطمئن باشي که از طرفه ايرانسله
............................................................
منتظر ديدار تو هستم، سهل است بگويم که گرفتار تو هستم، من در پي اين حادثه غمخوار تو هستم، هر چند که دور از مني و من ز تو دورم، بر جان تو سوگند که دوستدار تو هستم.
............................................................
از خدا پرسیدم چه چیز در مورد انسان شما را متعجب می کند.
گفت کودکیشان این که آنها از کودکیشان زود خسته می شوند و عجله دارند که زود بزرگ شوند. بعد گله می کنند که ای کاش کودک بودند.
سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست بیاورند و بعد پول خود را خرج می کنند که سلامتی را به دست آورند. با نگرانی حال را فراموش می کنند برای آینده. نه برای حال زندگی می کنند و نه در آینده. به گونه ای زندگی می کنند که هرگز نمی میرند و آن گونه می میرند که هرگز زندگی نکرده اند.
............................................................
گر نمی توانی اقیانوس باشی، دریا باش، اگر نه رودخانه باش و اگر نمی توانی رودخانه باشی نهری كوچك باش، اما هیچ گاه مرداب نباش.
............................................................
نهری باش جاری، زلال و مهربان و با جوشش زیبایت زندگی را به همه هدیه كن. چون وقتی حركت می كنی هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی.
............................................................
سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم را نوازش می دهند و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند، این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است، پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو و بدان خدا در همه حال با توست.
............................................................
نمي دانم چرا ما انسان ها عادت داريم آبي وسيع آسمان را رها كنيم و جذب آبي كوچك چشماني شويم كه عمقي ندارد با اينكه مي دانيم روزي بسته خواهد شد اما آسمان كي بسته خواهد شد.
............................................................
به جهان بیاموزید که عشق "معصومیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "اعتماد" است.
به جهان بیاموزیدکه عشق "صبر و تحمل" است و از جهان بیاموزید که عشق "بخشش و گذشت" است.
به جهان بیاموزید که عشق "آگاهی" است و از جهان بیاموزید که عشق "احساس" است.
به جهان بیاموزید که عشق "فداکاری" است و از جهان بیاموزید که عشق "آزادی" است.
به جهان بیاموزید که عشق "شور و نشاط" است و از جهان بیاموزید که عشق "فروتنی" است.
به جهان بیاموزید که عشق "نیاز" است و از جهان بیاموزید که عشق "کمال" است.
به جهان بیاموزید که عشق "زیبایی" است و از جهان بیاموزید که عشق "هماهنگی" است.
به جهان بیاموزید که عشق "هیجان" است و از جهان بیاموزید که عشق "تسلیم شدن" است.
به جهان بیاموزید که عشق "صمیمیت" است و از جهان بیاموزید که عشق "وفاداری" است.
به جهان بیاموزید که عشق "عقلانی" است و از جهان بیاموزید که عشق "از خود گذشتگی" است.
به جهان بیاموزید که عشق "اغماض" است و از جهان بیاموزید که عشق "یگانگی" است.
به جهان بیاموزید که عشق "رحم و شفقت" است و از جهان بیاموزید که عشق "همه چیز" است.
............................................................
بازار سياه رفتم براي خريدن عشق ولي در ابتداي ورودم روي کاغذي خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قيمت نابودي پاک بازان...
............................................................
يک قطره اشک مى اندازم تو دريا - تا زمانى كه پيداش كنى دوستت دارم. - اگه پيدا كردي اون وقت تو رو فراموش مي كنم
............................................................
مي خواهم برايت مرهمي باشم ! ... براي آن نگاه خسته اي که مي دانم ،... اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم ! ... براي آن دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي آسمان بگذارم ... تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد ! من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند يک مرهم است !
............................................................
اگر روزي فهميدم که دوستم نداري گريه نمي کنم بلکه آرزو مي کنم که روزي عاشق کسي بشي که دوستت نداشته باشد
............................................................
یه بچه به باباش که خیلی خسیس بوده میگه : بابا 10 تومان به من میدی ؟
بابای بچه با اصبانیت به بچه اش میگه : چی ؟
گفتی 9 تومان ؟ تو 8 تومان می خوای چیکار ؟ 7 تومان هم زیادیته چه برسه به 6 تومان . تازه بابای من تا حالا به من 5 تومان نداده که من بخوام به تو 4 تومان بدم . راستی این 3 تومان رو می خوای چیکار کنی ؟ 2 تومان بدم بسته ؟ پس این 1 تومان رو بگیر و بقیه اش را هم بیار . بچه یه نگاهی به پول می اندازه و به باباش میگه بابا این که 5 زاریه !!!
............................................................
رفتم پیش یه پیشی گفتم زن من میشی ؟ گفتش پر رو نمیشی ؟
گفتم مثل شیپیشی . گمشی پیدا نمیشی . گفتش چقدر سیریشی ؟ گفتم اگه زن من شی از دستم راحت میشی
............................................................
کاشکی مانیتورت بودم همیشه رخ به رخت بودم.
کاشکی کیبوردت بودم همیشه زیره انگشتات بودم .
کاشکی هدستت بودم همیشه در گوشات بودم .
کاشکی ویست بودم همیشه روی لبات بودم .
کاشکی موست بودم همیشه توی مشتت بودم .
کاشکی پسوردت بودم همیشه توی فکرت بودم .
کاشکی کامپیوترت بودم همیشه عاشقم بودی ...
............................................................
معلم سر کلاس درس به شاگرداش میگه هر کس خنگه از جاش بلند شه و بایسته ! یهو یه شاگرده بلند میشه میگه آقا به خدا ما خنگ نیستیم فقط خواستیم شما تنها نباشید
............................................................
روباه و زاغ آبادانی:زاغکی بر درخت نخل،فلافل می خورد.....روبهی آمد و گفت:ولک چه بالی،چه دمی،عجب عینک ری بُنی.....دمت گرم کا،مشکی رنگ عشقه، یه دهن برامون بخون..... زاغ فلافل را زد زیر بغل و گفت:مو خودُم کلاس دومم وولک
............................................................
کوهها اعتبار خویش را مدیون تیشه ی فرهادند کوهی که در آن عشق نگذرد شایسته ی عبور نیست
اگر روزي خواستي بگي دوستت ندارم . آرام آرام بگو تا آهسته آهسته بميرم
............................................................
چند تا داستان خیلی جالب , حتما بخون , قشنگن:
یک استاد جامعه شناسی به همراه دانشجویانش به محله های فقیر نشین بالتیمور رفت تا در مورد دویست نوجوان و زندگی فعلی و آینده آنها تحقیقی انجام دهد. از دانشجویان خواسته شد ارزیابی خود را در باره تک تک این نوجوان ها بنویسند. دانشجویان برای همه آنها یک جمله را تکرار کردند:
"او شانسی برای موفقیت ندارد."
بیست و پنج سال بعد، استاد جامعه شناس دیگری به سراغ این تحقیق رفت. او از دانشجویانش خواست که دنباله این تحقیق را بگیرند و ببینند بر سر آن نوجوان ها چه آمده است. به استثنای بیست تن از آنها که از آن محل اسباب کشی کرده یا مرده بودند، از میان 180 نفر باقیمانده 176 نفر به موفقیتهای غیر عادی دست پیدا کرده و وکیل، پزشک و تاجری موفق شده بودند!
این جامعه شناس حقیقتاً متحیر شده بود و تصمیم گرفت روی این موضوع تحقیق بیشتری انجام دهد. خوشبختانه توانست همه آن افراد را پیدا کند و از تک تک آنها بخواهد پرسشنامه تحقیقی او را پر کنند. شاید تعجب کنید همه آنها در مقابل سوال:
"دلیل موفقیت شما چیست؟"
یک پاسخ یکسان و سرشار از عشق داشتند:
"دلیل موفقیت ما، معلم ماست."
آن معلم هنوز زنده بود. استاد جامعه شناس جستجو کرد و او را که حالا پیرزنی فرتوت، ولی هنوز هم بسیار هوشمند و زیرک بود پیدا کرد تا از او فرمول «معجزه گری» اش را ؛ که از نوجوان های محلات فقیرنشین؛ انسان های شایسته و موفق ساخته بود، بپرسد.
چشمهای معلم پیر برقی زد و لب هایش به لبخندی عطوفت آمیز از هم گشوده شد. پاسخش بسیار ساده بود. او با کمال لطف و تواضع گفت:
"من عاشق آن بچه ها بودم."
............................................................
یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود .اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود.
اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست .
وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید:" من چقدر باید بپردازم؟"
و او به زن چنین گفت: " شما هیچ بدهی به من ندارید. من هم در این چنین شرایطی بوده ام.
و روزی یکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!"
چند مایل جلوتر زن کافه کوچکی رو دید و رفت تو تا چیزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولی نتونست
بی توجه از لبخند شیرین زن پیشخدمتی بگذره که می بایست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود.
او داستان زندگی پیشخدمت رو نمی دانست و احتمالا هیچ گاه هم نخواهد فهمید.
وقتی که پیشخدمت رفت تا بقیه صد دلار شو بیاره ، زن از در بیرون رفته بود ،
درحالیکه بر روی دستمال سفره یادداشتی رو باقی گذاشته بود.
وقتی پیشخدمت نوشته زن رو می خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در یادداشت چنین نوشته بود:" شما هیچ بدهی به من ندارید.
من هم در این چنین شرایطی بوده ام. و روزی یکنفر هم به من کمک کرد، همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا می خواهی که بدهیت رو به من بپردازی، باید این کار رو بکنی.
نگذار زنجیر عشق به تو ختم بشه!".
همان شب وقتی زن پیشخدمت از سرکار به خونه رفت در حالیکه به اون پول و یادداشت زن فکر می کرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسمیت همه چیز داره درست میشه...
............................................................
بسیاری از مردم کتاب «شاهزاده کوچولو» اثر اگزوپری را میشناسند. اما شاید همه ندانند که او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وکشته شد.
قبل از شروع جنگ جهانی دوم، اگزوپری در اسپانیا با دیکتاتوری فرانکو میجنگید. او تجربههای حیرتآور خود را در مجموعهای به نام لبخند گردآوری کرده است.
در یکی از خاطراتش مینویسد که او را اسیر کردند و به زندان انداختند. او که از روی رفتارهای خشونتآمیز نگهبانها حدس زده بود که روز بعد اعدامش خواهند کرد، مینویسد:
مطمئن بودم که مرا اعدام خواهند کرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا کنم که از زیر دست آنها که حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد؛ یکی پیدا کردم و با دستهای لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی کبریت نداشتم.
از میان نردهها به زندانبانم نگاه کردم. او حتی نگاهی هم به من نینداخت. درست مانند یک مجسمه آنجا ایستاده بود.
فریاد زدم: «هی رفیق کبریت داری؟» به من نگاه کرد شانههایش را بالا انداخت و به طرفم آمد. نزدیکتر که آمد و کبریتش را روشن کرد بیاختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد. لبخند زدم و نمیدانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این که خیلی به او نزدیک بودم و نمیتوانستم لبخند نزنم.
در هر حال لبخند زدم و انگار نوری فاصلۀ بین دلهای ما را پر کرد. میدانستم که او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد.... ولی گرمای لبخند من از میلهها گذشت و به او رسید و روی لبهای او هم لبخندی شکفت. سیگارم را روشن کرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه کرد و لبخند زد. من حالا با علم به اینکه او نه یک نگهبان زندان که یک انسان است به او لبخند زدم. نگاه او حال و هوای دیگری پیدا کرده بود.
پرسید: « بچه داری؟» با دستهای لرزان کیف پولم را بیرون آوردم و عکس اعضای خانوادهام را به او نشان دادم و گفتم: «آره ایناهاش».
او هم عکس بچههایش را به من نشان داد و دربارۀ نقشهها و آرزوهایی که برای آنها داشت برایم صحبت کرد. اشک به چشمهایم هجوم آورد. گفتم که میترسم دیگر هرگز خانوادهام را نبینم. دیگر نبینم که بچههایم چطور بزرگ میشوند.
چشمهای او هم پر از اشک شدند. ناگهان بیآنکه که حرفی بزند، قفل در سلول مرا باز کرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا به بیرون از زندان و جادۀ پشتی آن که به شهر منتهی میشد، هدایت کرد. نزدیک شهر که رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بیآنکه کلمهای حرف بزند.
یک لبخند زندگی مرا نجات داد...
............................................................
اشک عشق
|
قطره؛ دلش دریا می خواست قطره عبور كرد و گذشت قطره پشت سر گذاشت قطره ایستاد و منجمد شد حالا تو بی نهایتی، زیرا كه عكس من در اشــك عــاشق است! |
............................................................
مصاحبه ی بود در شبکه سی ان بی سی با آقای وارنر بافیت ، دومین مرد ثروتمند دنیا که مبلغ 31 بیلیون دلار به موسسه خیریه بخشیده بود . در این جا برخی از جلوه های جالب زندگی وی بیان شده :
1- او اولین سهامش را در 11 سالگی خرید و هم اکنون از اینکه دیر شروع کرده ابراز پشیمانی می نماید !
2- او از درآمد مربوط به شغل توزیع روزنامه ها ، یک مزرعه کوچک در سن 14 سالگی خرید .
3- او هنوز در همان خانه کوچک 3 اتاق خوابه واقع در مرکز شهر اوماها زندگی می کند که 50 سال قبل پس از ازدواج آن را خرید . او می گوید هر آن چه که نیازمند آن می باشد ، در آن خانه وجود دارد . خانه اش فاقد هرگونه دیوار یا حصاری می باشد .
4- او همواره خودش اتومبیل شخصی خود را می راند و هیچ راننده یا محافظ شخصی ندارد
5- او هرگز بوسیله جت شخصی سفر نمی کند هرچند که مالک بزرگ ترین شرکت جت شخصی دنیا می باشد .
6- شرکت وی به نام " برکشیر هات وی " ، مشتمل بر 63 شرکت می باشد . او هر ساله تنها یک نامه به مدیران اجرایی این شرکت ها می نویسد و اهداف آن سال را به ایشان ابلاغ می نماید . او هرگز جلسات یا مکالمات تلفنی را بر مبنی یک شیوه قاعده مند برگزار نمی نماید . او به مدیران اجرایی خود 2 اصل آموخته است :
اصل اول : هرگز ذره ی از پول سهام داران خود را هدر ندهید .
اصل دوم : اصل اول را فراموش نکنید !!!
7- او به کارهای اجتماعی شلوغ تمایلی ندارد . سرگرمی او پس از بازگشتن به منزل ، درست کردن مقداری ذرت بو داده ( پاپکورن ) و تماشای تلویزیون می باشد .
8- تنها 5 سال پیش بود که بیل گیتس ، ثروتمندترین مرد دنیا ، او را برای اولین بار ملاقات نمود . بیل گیتس فکر نمی کرد وجه مشترکی با وارنر بافیت داشته باشد . به همین دلیل او ملاقاتش را تنها برای نیم ساعت برنامه ریزی نموده بود . اما هنگامی که بیل گیتس او را ملاقات نمود ، ملاقات آنها به مدت 10 ساعت به طول انجامید و بیل گیتس یکی از شیفتگان وارنر بافیت شده بود .
9- وارنر بافیت نه با خودش تلفن همراه حمل می کند و نه کامپیوتری بر روی میز کارش دارد . توصیه اش به جوانان اینست که: از کارت های اعتباری دوری نموده و به خود متکی بوده و بخاطر داشته باشند که :
الف ) پول انسان را نمی سازد ، بلکه انسان است که پول را ساخته .
ب ) تا حد امکان ساده زندگی کنید .
ج ) آنچه که دیگران می گویند انجام ندهید . تنها به آن ها گوش فرا دهید و فقط آن چیزی را انجام دهید که احساس خوبی را به شما عرضه می کند .
د ) به دنبال مارک های معروف نباشید . آن چیزهایی را بپوشید که به شما احساس راحتی دست می دهد .
ه ) پول خود را به خاطر چیزهای غیر ضروری هدر ندهید . تنها به خاطر چیزهایی خرج کنید که واقعاً به آن ها نیاز دارید .
و) نکته آخر اینکه ، این زندگی شماست . چرا به دیگران این فرصت را می دهید که بر شما حکومت کنند ؟!
............................................................
مرد جوانی ، از دانشکده فارغ التحصیل شد . ماهها بود که ماشین اسپرت زیبایی ، پشت شیشه های یک نمایشگاه به سختی توجهش را جلب کرده بود و از ته دل آرزو می کرد که روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود که برای هدیه فارغ التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست که پدر توانایی خرید آن را دارد .
بالاخره روز فارغ التحصیلی فرا رسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فرا خواند و به او گفت : من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تو را بیش از هر کس دیگری در دنیا دوست دارم . سپس یک جعبه به دست او داد . پسر ، کنجکاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یک انجیل زیبا ، که روی آن نام او طلاکوب شده بود ، یافت . با عصبانیت فریادی بر سر پدر کشید و گفت : با تمام مال و دارایی که داری ، یک انجیل به من می دهی ؟ کتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترک کرد .
سالها گذشت و مرد جوان در کار و تجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت و خانواده ای فوق العاده، اما مدتی در این فکر بود که حتما پدرش خیلی پیر شده و باید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل از اینکه اقدامی بکند ، تلگرامی به دستش رسید که خبر فوت پدر در آن بود و حاکی از این بود که پدر ، تمام اموال خود را به او بخشیده است . بنابراین لازم بود فوراً خود را به خانه برساند و به امور رسیدگی نماید .
هنگامی که به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی کرد . اوراق و کاغذ های مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا ، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیکه اشک می ریخت انجیل را باز کرد و صفحات آن را ورق زد و ناگهان کلید یک ماشین را پشت جلد آن پیدا کرد . در کنار آن ، یک برچسب با نام همان نمایشگاه که ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است .
............................................................
ای آیینه من مال خدا هستم
چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک دهکده دور افتاده به نام "روکی"، توی یک کلبه کوچک زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی زود خوابمان می برد. کلبه ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای و نه حتی نه نور کافی. از برداشت محصول هم فقط آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر شود.
یادم می آید یک سال (که نمی دانم به چه علتی) محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم. یک شب مامان ذوق زده یک مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوقش بیرون کشید بیرون و از داخل آن یک عکس خیلی خوشگل از یک آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است.
ما پیش از این هیچ وقت آینه نداشتیم. این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. پول کافی هم برای خریدنش داشتیم. پول را دادیم به همسایه مان تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد. آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسخ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یک بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم. وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که رو به پدرم جیغ زد: "وای ی ی ی ... تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!"
بابا آینه را دستش گرفت و نگاهی در آن کرد . همین طوری که سیبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت:" آره. منم خشنم، اما جذابم، نه؟"
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود: "مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!"
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشم های ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد: "می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!"
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یک قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود. وقتی تصویرم را دیدم، یکهو داد زدم: من زشتم ! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همین طور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم:
- یعنی من همیشه همین ریختی بودم ؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی ؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- چرا ؟ آخه چرا دوستم داری ؟
- چون تو مال من هستی!
***
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است. آن وقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً دوستم داری ؟
و او در جوابم می گوید: بله.
و وقتی به او می گویم: چرا دوستم داری ؟
به من لبخند می زند و می گوید: چون تو مال من هستی ...
............................................................